کیمیای زندگی ما
کیمیای زندگی ما
روزنگار یک فرشته کوچک زمینی
قالب وبلاگ

 

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

نوشته هایی که می خونید دل نوشته های ما و تمام احساساتمون نسبت به "کیمیای" واقعی زندگیمونه...تو این نوشته ها احساساتمون قلممان را هدایت کرده.خوشحال می شویم اگه با نوشتن یادگاری واسه دختر نازنینمون این مطالب را واسش ماندگارتر بکنید

 

"دوستان عزیز مطالب این وبلاگ را از این به بعد در این آدرس مشاهده فرمایید.مثل همیشه منتظر نظرات ارزشمندتان هستیم. www.kimia1387.blogfa.com"

[ سه شنبه 13 فروردين 1392 ] [ 0:54 ] [ مریم ] [ ]

دخترم،پسرم....عزیزان دلم

من و بابایی کلی تلاش می کنیم که شما دوتا را همانگونه که هستید و خواهید بود بپذیریم...ما دلمون نمی خواد تو هیچ اعتقادی شما را تحت فشار بذاریم و ازتون بخواهیم که خواسته های مارو بپذیرین....
فقط راستش دو تا موضوع هست که من دلم می خواد شما دو تا از ته دل بهش اعتقاد داشته باشید و تو زندگیتون اونها را همیشه در نظر بگیرین....

اولیش خدای بزرگ و مهربون و نعمتهای بیکرانیه که بهمون لطف کرده و داده و شکر کردن این نعمتها. بچه های عزیزم پدرجون شما یه بار یه حرف خیلی قشنگی به من زد. نظر پدرجون اینه که اگه یه روزی قرار بشه همه نعمتهای روی زمین از سلامتی و مال و ثروت تا زیبایی و خونواده و هزاران چیز دیگه را بریزن روی هم دیگه و اونها را به تعداد ادمهای روی زمین به نسبت مساوی تقسیم کنن به ما خیلی کمتر از چیزی که الان داریم می رسه......پسسسسسس ما خیلی خیلی خوشبختیم که بهره بیشتری از نعمتهای خدا داریم و این موضوع نیاز به یه شکر همیشگی داره.... موضوعی که من و بابا همیشه به یادش هستیم و دلمون می خواد شما دو تا هم بهش معتقد باشین.....

و اما موضوع دوم که خیلی برامون مهمه "نقش مال حلال"تو زندگیه....من از وقتی که کودکی ۴-۵ ساله بودم این جمله را خیلی می شنیدم که پدرجون و مادرجون بهم می گفتند شماها با نون حلال بزرگ شدین و همین تضمین آینده شماست...وقتی بابایی را دیدم خیلی زود فهمیدم که با مردی از جنس خودم آشنا شده ام که او نیز دست پرورده مادر و پدری زحمتکش هست که در تمام عمر سعی کرده اند بچه هایشان را با این مقوله مهم آشنا کنند....

پسرگلم شما در آینده نان آور خونواده ات خواهی بود....شاید امروز که تو هنوز یک جنین ۷ ماهه هستی نوشتن همچی نصیحتی یه کم خنده دار باشه ولی برای من انقدر مهم هست که از همین الان اونو تو گوشت بخونم. تمام تلاشت را بکن که روزی سالم به خونواده ات بدهی....مهم نیست کم باشد یا زیاد...مهم این است که از راه درست تامین گردد.

دختر نازنینم تو نیز روزی مدیره و مدبر خانه ای خواهی بود....مبادا به خاطر زیاده خواهی و یا هرچیز دیگه مرد زندگیت و یا خودت را وادار به تهیه روزی از راه نادرست بکنی...

بچه های عزیزتر از جانم،نازنینهایم همیشه دوستتان دارم و همیشه دعا می کنم که خدای بزرگ و مهربون بهترینها را جلوی پایتان بگذارد و خودش کمک کند تا شما دو تا همیشه قدمهایی استوار در راههای درست بردارید.

 

************************************

و اما موضوعی که باعث شد من این پست را بذارم اتفاق خیلی عجیب و غریبی بود که امروز برایم افتاد و وادارم کرد که با اینکه ماههاست وقت نکردم تو وبلاگتون موضوع جدیدی بنویسم اراده کنم و بشینم و بنویسم......

شب چهارشنبه سوری من و کیمیا با هم رفتیم خیابون انقلاب تا من تقویمهایی که با عکسهای کیمیا درست کرده بودم چاپ کنیم. این روزها به خاطر چاق شدنم حلقه عروسیم اندازه ام نمی شه و مدتیه که از حلقه ای که بابا و مامان طلا در جشن نامزدیمون بهم داده بودند استفاده می کنم. طبیعی است که این انگشتر برایم بی نهایت ارزش معنوی دارد. در راه برگشت متوجه شدم که انگشتر بین راه از دستم افتاده. نمی خواهم بگویم چقدر ناراحت شده و چقدر در کل عید غصه دار این موضوع بودم. چون کلمات و نوشته ها قادر به بیان احساسم نیستند....فقط یه چیزی اون ته تهای دلم می گفت این انگشتر با پولی که بی نهایت حلاله خریداری شده و بالاخره پیدا می شود....

امروز بعد از حدود ۱ماه دوباره مسیر اون روزمون را در کمال ناامیدی پیاده گشتم تا بلکه نشانه ای پیدا کنم ولی هرچه بیشتر گشتم کمتر یافتم تا اینکه یکی از کتابفروشیها گفت که چند روز پیش سر خیابون یه آگهی دیده که توش نوشته شده بوده "یک قطعه طلاپیدا شده" این بار به امید یافتن اون اگهی باز مسیر را گشتم و نیافتمش....تا اینکه جلوی درب یه مغازه خیلی کوچولو کتابفروشی دوباره ایستادم و از فروشنده در مورد اون اگهی پرسیدم....فروشنده جوان آگهی را دیده بود و می دانست که چه کسی ان را نصب کرده است...همراهم آمد و مرا به "سازمان تعذیراتی" که تو اون منطقه است برد و گفت که اگهی از طرف اینجا نصب شده بود و روز قبل کنده شده و در ضمن اشاره کرد که شاید صاحب اون طلا پیدا شده که اگهی را کنده اند...با دستانی لرزان و دعا گویان وارد اون اداره دولتی شدم و ماجرا را برای نگهبانی تعریف کردم او مرا به اتاق چند نفر راهنمایی کرد و در نهایت به اتاق سرهنگی که رییس اداره بود هدایت شدم....ماجرا را تعریف کردم. او گفت همون روز انگشتری پیدا کرده اند و از من مشخصات خواست...هیچ چیز خاصی از انگشتر به یاد نداشتم جز اینکه یه حلقه زرد با چند نگین برلیان بود( من حتی تعداد برلیانها را هم نمی دانستم)...سرهنگ خندید و گفت خانم این مشخصاتی که شما دادید را ۸ نفر دیگر هم داده اند. فاکتور خریدی،عکسی چیزی ندارید؟؟؟از فرط درماندگی اشک در چشمانم جمع شد و در حالیکه به سختی سعی می کردم بغضم نشکند و خونسرد باشم گفتم که هیچ مدرکی ندارم....نمی دونستم چه طوری حرفم را ثابت کنم....به یاد کارت نظام پزشکیم افتادم. در کمال ناامیدی از کیفم درش آوردم و نشونش دادم و خودم را معرفی کردم. بهش گفتم شما انگشتر را بمن نشون بدین قسم می خورم اگه مال من نبود بگویم مال من نیست. من با این فرزندی که در دلم دارم هرگز دروغ نمی گویم....نمی دونم در لحن صحبتم چه بود که آقای رییس دستور داد انگشت را بیاورند و نشانم بدهند....با دیدن """انگشترم""" بغضی که داشتم شکست و اشکهایم بی محابا برروی صورتم جاری شد...حالا باید ثابت می کردم که مالک انگشترم.تا خواستم حرفی بزنم آن نازنین مرد گفت :خانم توضیح لازم نیست. مبارکتون باشه. مالتون خیلی حلال بود...و من فقط گریه کردم و گفتم "می دانستم مالم حلاله و هرگز گم نمی شه"

و اما جالبترین قسمت ماجرا و نحوه پیدا کردن انگشتر....همون شب جایی که ماشین را پارک کرده بودم موقع دراوردن سویچ انگشتر از دستم دراومده و روز بعد یه """دزد""" اونو پیدا کرده...آقا دزده روز بعد در جایی دیگر و دورتر کیف بنده خدای دیگری را هم زده و از شانس خوب من این بار گیر پلیس افتاده وقتی انگشتر را در جیبهایش پیدا کرده اند اعتراف کرده که ان را در جایی دیگر پیدا کرده. اداره آگاهی اون منطقه هم به جای بایگانی کردن انگشتر آن را به اداره تعذیراتی که در نزدیکی محل یافتن انگشتر بوده فرستاده....اتفاقی که هیچچچچچچچچچچچچچچچ کس باور نمی کند افتاده و در نهایت اداره تعذیرات در تعطیلات آگهی چسبانده و بعد از گذشت چند روز ،دیروز همه آگهیهای چسبانده شده را کنده...

می دونم که داستان خیلی عجیب و باورنکردنی بود ولی به هرحال اتفاقی بود که برای مامانی افتاد و منو مجبور کرد با وجود کلی نانوشته که برای وبلاگتون دارم بشینم و آن را برایتان بنویسم....

گلهای من این داستان را هرگز فراموش نکنید. هرگزززززززززززززززززززززززززززز

[ دوشنبه 19 فروردين 1392 ] [ 18:38 ] [ مریم ] [ ]

گل دختری سلام
این پست (همون طور که از اسمش پیداست) یه کم عجیب غریبه.البته از نظر من ،نه از نظر شما.... گل قشنگم من همیشه سعی می کنم خلاقیت شما را هرمدله که می تونم بارور کنم و به شدددددددددددت هم معتقدم که این کار اصلا" و اصلا" نیاز به بازیهای گرون گرون و کلاسها و موسسات خدا تومانی با هزار قر و فر نداره.(البته همین الان که دارم این پست را می ذارم شما هم کلاس موسیقی می ری هم کلاس نقاشی خلاق و کلاس باله ات هم که کماکان ادامه داره!!!).

یه چند وقتیه (حدود 2ماه) که کیمیا دست از بازی با کفشهای من برداشته. در این مورد یه عذاب وجدان خیلی بدی دارم و می خوام همین جا به یه کار خیلی بدییییییییییییییییییییییی که کردم اعتراف کنم. خودم می دونم کارم اصلا" و اصلا" درست نبوده لطفا" سرزنشم نکنید فقط خودتون را بذارین جای من. و اما دلیل عذاب وجدانم....
بازی با کفشها که یادتونه...کیمیا شدیدا" بهش وابسته شده بود من هم طبق معمول کاریش نداشتم و فقط می ذاشتم تخلیه انرژی بشه و قشنگترین داستانهای دنیا را با اون کفشها بسازه. فقط یه موضوع خیلی بدی پیش اومده بود. کیمیا هیچ مدلی و با هیچ ترفندی حاضر نمی شد بعد از بازی کفشها را جمع کنه....شکل و شمایل خونه دیگه کامل از ریخت افتاده بود. باز مشکلی نبود تا اینکه داستان بارداری من پیش اومد. حال وحشتناکم و کمر درد شدیدم که باعث شد قادر به انجام کارهای روزانه ام هم نباشم چه برسه به اینکه بخوام روزی یه بار 30 جفت کفش را هم جمع کنم و هرکدوم را بذارم تو جعبه مخصوص خودش....اینه که یه کار خیلیییییییییییییییییییییی بد کردم و به کیمیا گفتم تو اون کمد چند تا حشره و سوسک رفته بذار خانم حافظی بیاد تمیز کنه بعد برو سراغ کمد( باز هم می گم می دونم خیلیییییییییییی کار بدی کردم. ترسوندن بچه کار درستی نیست. ولی به خدا بار اولم بود. کیمیا هم مثل من از سوسک و جک و جونور نمی ترسه. ولی باور کنین خسته شده بودم. نامردین اگه تو دلتون بهم فحش بدین)

القصه دخملی جونم بازی کفشها جمع شد و یه بازی جدید جاش به انتخاب خودت جایگزین شد....."بازی با جلو آینه ها".....منظور از این بازی بازی کردن با وسایل روی میز آرایش و دراور من بود.انواع عطرها،ادوکلنها،تافت و تو مراحل پیشرفته رژلبها و لاکها....
البته وقتی می گم لوازم ارایش یهو از ذهنتون نگذره که من 200 رنگ رژلب و 300 رنگ لاک دارم. نه به خدا . کل دارایی زندگی ارایشی من تو چند تا لاک قرمز و صورتی و رژلب بنفش و صورتی و 2تا دونه رژگونه خلاصه می شه. آهان راستی یه خط چشم و یه ریمل هم دارم.

نازنین دخترم اولین بار خودت بهم پیشنهاد دادی و گفتی "مامان اجازه هست با جلو آینه ها بازی کنم؟" من هم که باورم نمی شد بازی با وسایل جلوی آینه یا به قول شیرین خودت "جلو آینه ها" تا چه حد می تونه برای شما سرگرم کننده باشه اجازه دادم. این طوری شد که یه سرگرمی جدید اختراع شد. روزهای اول این بازی تا نیم ساعت ادامه پیدا می کرد. بعد با اضافه شدن لاکها و رژلبها به 1ساعت و نیم هم رسید.

این بازی هم مثل بازی با کفشها همراه دهها قصه زیبا برگرفته از اتفاقات روزانه شما دختر نازنینم بود.
روزی که با دوستان مهدت برای اولین بار رفتی نمایش این وسایل تا چند روز پشت سر هم چیده می شدند و چند تا اتوبوس خوشگل می شدند.
این روزها همشون درگیر جشن پایان سال کلاس موسیقی و مهد کودکت هستند ....بچه می شن،مامان و بابا می شن،مربی می شن و.....

تازگیها این بازی به خونه اطرافیانمون هم سرایت کرده. وقتی تو خونه مادرجون حوصله ات سر می ره فقط کافیه غیر مستقیم بفرستیمت اتاق خواب تا مطمئن شیم که 1ساعت دیگه برمی گردی. تو این یه ساعت هر اتفاقی که تو خونه بیافته برات مهم نیست و بهشون توجه نمی کنی.

راستش احساس می کنم این بازیها یه جورهایی بهت ارامش روحی می ده. مخصوصا" این که یه مدت عادت کرده بودی نیم ساعت قبل از خواب شروع به بازی می کردی و بعد از نیم ساعت خودت می اومدی و می گفتی "من خسته هستم می شه منو بخوابونی؟"

تو این مدت هرکاری کردم نذاشتی یه عکس و فیلم درست و حسابی ازت بگیر. مخصوصا" اینکه از توی اینه هم همیشه متوجه حضورم می شی و ازم می خواستی اتاق را ترک کنم. تا همین دیشب که به قدری غرق بازی شدی که نه حضورم را احساس کردی و نه صدای چیلیک چیلیک دوربین را شنیدی. من هم که از خدا خواسته تا تونستم عکس گرفتم.....

خالا بریم سراغ روایت ماجرا از زبان عکس:

اول همه وسایل را ردیفففففففففففففف می کنیم جلوی آینه:

 

داستان امروزمون:جشن پایان سال کلاس موسیقیه....لاکها و رژلبها بچه ها هستند که باید یه طرف بایستند و بقیه وسایل بزرگ و بلند مامانها و باباها هستن که بچه ها را تماشا می کنن:

 

 ماااااااااااااااامااااااااااااااان عکس نگیرررررررررر.....
(کو گوش شنوا)

ای من به قربون اون انگشتهای کوچولو و نگاه دقیقت برم....آخه نازنینم این آت و آشغالها!!!چی دارن که اینقدر برایت جذابند

ماااااااااااااماااااااااان می دونستی سر این ماتیکت شکسته؟؟؟؟

خب حالا بچه ها همه سرجاشون هستند و آماده اجرای نمایشند....

خب دیگه مامان و باباها همه این طرف وایسن....

یه وقتهایی حتی مامان و باباها هم نیاز به مرتب کردن دارند....

بعد از اتمام چیدمان بچه ها (البته همراه کیمیا) شعر "ایران سرزمین جاویدان " را با هم خوندند و مامان و باباها هم به شددددددددددددت تشویقشون کردند. کیمیا خودش چند دقیقه به تنهایی دست زد و به بچه ها گفت "مامان و بابا به شما افتخار می کنن".....(من این جمله را خیلی برای کیمیا به کار می برم)

و بعد بچه ها رفتند وایسادن پیش مامان و باباهاشون که با هم عکس بگیرن....
***به این می گن بچه خلف خلف مریم که تحت هر شرایطی عکس را فراموش نمی کنه***

همه طلاها و جواهرات دنیا فدای خاک پایت نازنینترم.....زیباترین زینت برای من لبخند زیبای توست نه این چند تا تیکه گردنبند و گوشواره .....

به قول دوستان فیس بوکی "به نظر شما این عکس و این ناز و این لبخند چند تا لایک داره؟"

پی نوشت 1:همون طور که تو عکسها دیدین دو تا وسیله تو این بازی کیمیا نقش اساسی داره....."گوشی تلفن بیسیم" و "کنترلرهای تلویزیون و DVD player ".....تازگیها عادت کردیم وقتی می خایم تلویزیون را روشن کنیم کنترلهای را از جلوی اینه پیدا کنیم.  

پی نوشت2: همون اولها که کیمیا این بازی را شروع کرد چند تا از عطرهای خاص خودم و مهرداد (نمی گم گرون که ریا نشه) را جدا کردم و ازش خواهش کردم به اونها دست نزنه. کیمیا هم هردفعه که می خواد بازی کنه اول اون چند تا را جدا می کنه می ذاره روی پاتختی بعد کارش را ادامه می ده. این کار را با وسایل مادرجون هم کردیم.

 

 

بعدددددددددددددددددددددوشت سال جدید:

گفتم که این بازی کیمیا  محدود به خونه خودمون نبود...برای تعطیلات نوروز رفتیم تبریز خونه مادربزرگ من... کیمیا تو همون معدود زمانهایی هم که برای بازی داشت و در فواصل بین مهمونیها از فرصت استفاده کرد و این چیدمان را حتی اونجا و با حداقل امکانات انجام داد....

به روایت تصویر ببینید:

 

 

 

 

[ پنجشنبه 8 فروردين 1392 ] [ 16:40 ] [ مریم ] [ ]

دخترم،نازنینترم،زیباترینم

تولدت مبارک باشه.....

لطفا" فعلا" عکسهای تولد دخملی با تم "مینی موس" که خواسته خود کیمیا بود را در ادامه مطلب مشاهده نمایید تا ایشالا وقت کنم و بیام یه سروسامونی به این وبلاگ بدم.


ادامه مطلب
[ جمعه 20 بهمن 1391 ] [ 22:29 ] [ مریم ] [ ]

به دلیل طولانی شدن پست توضیح تولد کیمیا لطفا" عکسها را در ادامه مطلب ببینید که نی نی سایت منو دعوا نکنه...

خیلی از عکسها کیفیت خوبی ندارند یا ترو تمیز نیستند ولی من عاشق همین درهم برهمیشون هستم.... راستش عکس گرفتن از حدود ٢٠ تا بچه شیطون کار تقریبا" غیر ممکنیه و ما هم نتونستیم یه عکس درست و حسابی و صاف و صوف ازشون بگیریم. ولی حتی همین تصاویر شلوغ هم کلی حرف برای گفتن دارند و کلی خاطره.....


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 14:54 ] [ مریم ] [ ]

هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی برسه که عاشق عدد "4" بشم....و امروز اون روزه....من یه خونواده "4" نفره بی نظیردارم....دختری که "4" سال پیش تو یه همچی روز زیبایی من را مادر کرد و پسری که "4" ماه پیش جایش را در دلم باز کرد....همسرم،دخترم و پسرم دوستتون دارم.

دختر قشنگم ٤سال از روزی که من به یمن حضور گرم تو در زندگیم حس زیبا و بی نظیر مادری را چشیده ام می گذرد....٤سال خیلی زیبا،نه تنها برای من بلکه برای بابایی مهرداد،٤سالی که لحظه لحظه اش با عشق به تو،فکر کردن به تو،خندیدن با تو،گریه کردن با دردهایت و بیماریهایت گذشته.....تو این ٤سال لحظات خیلی شیرین و حیرت انگیز و البته خاصی را در کنارت تجربه کردیم.هیچگاه شیرینی اولین لبخندت را فراموش نمی کنم...هیچ وقت شوق و خوشحالی روزی که برای اولین بار گفتی "مامان" را فراموش نمی کنم.هیچگاه حس عجیب و متفاوت اولین روز مهدکودک رفتنت و اولین جداییمان را فراموش نمی کنم.....تو گریه کردی و نمی خواستی از من جدا بشی...من هم پابه پایت اشک ریختم و سعی کردم به خودم بقبولانم که این بهترین تصمیم برای توست....برای ساختن آینده ای که پایه هایش از همین روزها گذاشته می شود .... تو بعد از نیم ساعت آرام شدی و گرم بازی با دوستانت ولی من چی؟؟؟مگه دل بی طاقت من و به این راحتی آروم می گرفت؟؟؟

روزها از پی هم گذشتند....شما بزرگ و بزرگتر شدی و هرروزت متفاوت با دیروز شد...هرروز یه موضوع جدید آموختی...هرروز یه حرف تازه یاد گرفتی...هرروز یه تجربه تازه کسب کردی...کم کم با همه مفاهیم زندگی آشنا شدی...با مرگ مادربزرگ نازنینم واقعیت مرگ و جداشدن ابدی را درک کردی...با دیدن تارا کوچولو و شایلی کوچولو متولد شدن را متوجه شدی و این روزها داری با تجربه ای بسیار بسیار متفاوت روبرو می شی. بارداری من و آماده کردن ذهن کوچک و کنجکاو و پر از سوالت برای این تجربه خیلی خیلی جدید و تازه....

دخترم،نازنینترم نمی دونم من در چند تولد تو حضور خوام داشت ولی امروز می خواهم دهها بار بگویم "دخترکم تولدت مبارک" و به تعداد تمام تولدهایی که در کنارت نخواهم بود ببوسمت و ببویمت...دخترم بدان که مامان چه کنارت حضور داشته باشد چه نباشد ،چه زنده باشد چه از ورای آسمان شاهد جشن تولد تو باشد همیشه به یادت هست و تا بیکرانها دوستت دارد. دخترکم ،روزی به امید خدا خودت مادر خواهی شد و خواهی فهمید که امروز من از چه حسی دارم سخن می گویم....چرا که روز تولد هر فرزندی برای مادر و پدرش روزی متفاوت با تمام روزهای سال می باشد.

***************************************

ما اولین تولد کیمیا را امسال در روز تولدش تو مهد کودک و با حضور دوستان مهدکودک و مربیهای عزیز کیمیا "خاله هما بسیاار عزیز و خاله فرنوش" برگذار کردیم. من و بابا دو تا کیک خیلی خوشگل با تزیین زمستونی به همراه یه کلی هدیه کوچولو واسه دوستهای کوچولوت گرفتیم و اومدیم مهد. شما به تنهایی تو جایگاه خودت نشستی و همراه با شمارش دوستانت از ١ تا ٤ شمع ٤سالگی ات را فوت کردی. دوستانت برایت اهنگ "تولد مبارک" خوندند،شما کیک قشنگت را بریدی و مثل هرسال من نتونستم جلوی جاری شدن اشکهایم را بگیرم. نمی دونم این چه حسیه که هرسال موقع فوت کردن شمع و بریدن کیک شما بهم دست می ده. در نهایت خاله ها یه اهنگ خوشگل گذاشتند و شما و دوستانت همگی با هم رقصیدین. وای که چه صحنه بی نظیری بود....من و بابا دوربین به دست فقط داشتیم این لحظات زیبا را برای خودت(و شاید بیشتر برای خودمون) ضبط می کردیم.

 

عکسهای زیبای کیمیا و دوستان کوچولوش را تو یه پست دیگه به صورت جداگانه می ذارم.

 

 

 

 

***************************************

تولد بعدی کیمیا روز جمعه ٢٩دی توی خونه مون و با حضور یه سری از دوستان کیمیا برگذار شد. ما امسال برای سرگرم کردن بیشتر بچه ها از عمو کیهان(عمو موسیقی مهد کیمیا) هم خواسته بودیم که از ساعت ٥ تا ٧ بیاد خونه مون و برای بچه ها اهنگ بزنه. مهمونی امسالمون به خاطر حضور عمو کیهان خیلی خیلی گرم و شاد برگذار شد و فکر کنم به بچه ها و البته مامانها هم خیلی خوش گذشت.متفکر
نکته خیلی جالب و دیدنی و زیبای این مجلس رابطه شما و رادین جون بود....راستش فکر کنم من باید یه روز یه پست در مورد روابط شما و رادین بذارم. الان تنها چیزی که می نویسم اینه که حس عروس و داماد بودن شما دوتا تو مراسم تولدت حسابی خودش را نشون داد. مامان بی نظیر رادین جون در نهایت حسن سلیقه لباسی بسیار زیبا تقریبا" شبیه میکی موس (که به تم مینی موسی) تولد شما خیلی می اومد تن رادین کرده بودند و این موضوع خودش باعث کلی تحسین و تعجب همه شد. تو کل مراسم شما به صورت خیلی خیلی دقیقی حواست به رادین جون بود و سعی می کردی مطلقا" تنهاش نذاری. چند بار هم موقع بریدن کیک و فوت کردن رادین داشت با بچه های دیگه (به خصوص دل آرام نازنین) می رقصید که شما در نهایت احترام و هوشیاری اومدی و توجه رادین را به خودت جلب کردی. این صحنه که چندین بار هم تکرار شد حسابی باعث خنده ما مامانها که شاهد دورادور این مسایل بودیم شد.

دوستان شما که به این مهمونی دعوت شدند عبارت بودند از :
یلدا جون و مامانی....خواهری نازنینت. یلدا وسط مراسم رفت پیش عمو کیهان و در نهایت صمیمیت و دوستی بهش گفت "کیمیا خواهر منه" و البته عمو کیهان هم این موضوع را به همه اعلام کرد.قلبماچ

رادین جون و مامانی....داماد نازنین کیمیا و مهمان کاملا" ویژه و خاص شب تولد...مامان رادین جون علی رغم کمردرد خیلی شدیدشون و نیاز شون به استراحت به جشن ما اومدند به همین خاطر حضورش با این شرایط برایم دنیایی ارزش داشت.قلبماچ

دل آرام زیبا و مامانی....دل آرام با لقب"عزیزم" که این روزها به خاطر هم کلاس شدن با کیمیا تو کلاس موسیقی جایگاه خاصی پیدا کرده. نمی دونم از کی این دو وروجک نازنین به هم "عزیزم" می گم ولی به هرحال این لقب بین دوتاشون شبیه یه تکیه کلام منحصر به فرد شده. این نازنین دختر طناز بارها سعی کرد با رادین به تنهایی برقصد که کیمیا بهش مجال نداد.قلبماچ

پرنیان طناز و مامانی....دوست قدیمی و خوش سخن و خوش ادای کیمیا که می شه گفت ره آورد اولین روزهای حضور کیمیا تو مهد کودک برگ گل هست. البته پرنیان نازنین ما در دقایق پایانی جشن یه کم بی حال شد و متاسفانه نتونست برای شام پیشمون بمونه. با آرزوی سلامتی برای همه فرشته کوچولوهاقلبماچ

پارمیس معصوم و مامانی...دوست موفرفری کیمیا که معصومیت چهره زیبایش و نگاه مهربونش توجه هر بیننده ای را به خودش جلب می کنه. آرامشی که در وجود این نازنین دختر هست همیشه دوست داشتنی است.قلبماچ
رایا کوچولو  و مامانی....کوچکترین مهمون دخترمون که با موهای لخت و بلند و بلوندش حسابی مرکز توجه قرار داشت. حتی عمو کیهان هم چندین بار بین اهنگهایش از مهمون "موبلوند" خواست که بیاد بین بچه ها ولی رایا ترجیح داد تو بیشتر مراسم پیش مامانش باشه.قلبماچ

 

پرنسس آوا و مامانی.....آوا جون شاهزاده خانوم  نازنین مهمونی ما بودند. این پرنسس دوست داشتنی با لباس زیبای سفید حسابی ناز و لوند شده بودند. البته در بدو ورود یه کم بیحال بود که با گذشت زمان خدا را شکر بهتر شد و در نهایت با یه رقص بسیار زیبای چاقو حسابی جلب توجه کرد.قلبماچ
مادر نازنین آوا جون چندروز قبل از مهمونی وقتی کارت دعوت را براشون بردیم یه چند ساعتی مواظب کیمیا بودند و من تو اون چند ساعت اندازه چند روز کار کردم. مرسی دوست خوبم.

آرتیمان خوش تیپ و مامانی....داستان آشنایی کیمیا با این گل پسر خوش تیپ و مهربون از کلاس موسیقی شروع شد و با اومدن آرتیمان به مهد کیمیا پررنگتر شد. آرتیمان در دقایق اول جشن از عمو کیهان درخواست آهنگ ترکی کرد و باعث شد عمو کیهان بهش لقب"آقای یاشاسین آذربایجان" بده. این آقا پسر نازنین بارها تلاش کرد خودش را به کیمیا نزدیک کنه که با برخورد خیلی شدید رادین مواجه شد.در پایان مراسم هم مامان آرتیمان نازنین به من گفت که پسرش می خواهد مرا ببوسد!!!.قلبماچ

آرتین و آرمیتای دوقلو و مامانی...خواهر و برادر دوقلوی جشنمون که با ورودشون کلی جلب توجه کردند. البته این نازنین خواهر و برادر تا پایان مراسم نشستند پیش مامانشون و خیلی تو بازیهای بچه ها شرکت نکردند. نگاه معصومانه و مهربونانه آرتین تو همون لحظات اول به دل همه نشست و من برای همه تعریف کردم که این گل پسر از کودکی مرا با چه زیبایی و شیرینی "مریم جون" خطاب می کرد. آرمیتا هم همچون یه دختر خانم نازنین و خیلی خانمانه در یک صندلی کوچک کنار مامانش نشست.قلبماچ

نیکی طناز و علی شیطونه و مامانی....خواهر و برادر دوم جشن کوچکمان که البته برحسب تصادف با عمو کیهان هم فامیل از آب دراومدن و خیلی خیلی تصادفی همزمان با هم وارد مجلس شدند. تنها لقبی که به نیکی می شه داد یه "دخترخانم" تمام عیار می باشد که البته من فکر می کنم نیکی جون کلا" "خانم" به دنیا آمده است. کیف کوچکش که تو کل مراسم و حتی موقع رقصیدن از دوشش آویزان بود نشانه بارز این لقب است. و علی....علی کوچولوی شیطون که همه اطرافیان معتقدند ورژن پسرانه کیمیاست. علی در تولد سال قبل کیمیا بنا به اقتضای سن و البته خلق و خویش کلی شیطونی کرد و صحنه هایی بسیار جنجالی آفرید ولیکن امسال در کمال تعجب همه به خصوص من و مامانش خیلی خیلی آروم وساکت تو کل مراسم در آغوش مامانش نشست. البته صادقانه اعتراف می کنم که من علی کوچولوی شیطون را بیشتر دوست دارم.قلبماچ

تارای خوش سخن و مامانی....تارا جون و نیکی جون تنها مهمونهای کوچولوی باسواد جشن ما بودند.چند وقت پیش من برای چکاپ دندانهایم پیش پدر تاراجون رفتم و همین دست آویزی شد برای تارا واسه سربه سر گذاشتن من. من همیشه وقتی با این نازنین دختر  صحبت می کنم بهش می گم به بابات بگو یه کاری کنه من دردم کمتر شه و او همیشه در نهایت حاضرجوابی می گوید" به بابام می گم همه دندونهات را بکشه"قلبماچ

هستی زیبا و مامانی....هستی جون دختر دایی تاراست و ٢ساله که در مهمونیهای تولد کیمیا شرکت می کنه. این نازنین دختر که فقط چندروزی از کیمیا بزرگتره به شدددددت خانوم و مودب و فهیم است.قلبماچ
تو مهمونی امسال کیمیا دو تا از دوستان نازنینش نتونستند بیان..."رز نازنین" و "آقا روهام گل"...جای هردوی این عزیزان و مامانهای خوبشون حسابی خالی بود.

و تنها مهمانان بزرگسال و بدون بچه جشن تولد کیمیا....خاله افسانه نازنین و لاله جون عزیز....
افسانه و مامانش که الان ٢ساله زحمت می کشند و فقط به خاطر تولد کیمیا از تبریز می آیند تهران.
و لاله نازنینم...که از صبح روز تولد پا به پای من کارکرد و من را حسابی شرمنده محبتش کرد. برای این دوست عزیزم و نامزد عزیزش آرزوی سالهای سال زندگی خوب و خوش و سعادتمندانه دارم.

عکسهای زیبای کیمیا و دوستان کوچولوش را تو یه پست دیگه به صورت جداگانه می ذارم.

 ***************************************

 جشن بعدی تولد کیمیا روز شنبه 30 بهمن و با حضور خونواده های عزیزمون در نهایت زیبایی و صمیمیت و گرمی برگذار شد.پدربزرگها و مادربزرگهای کیمیا که هرسال زیبایی برق چشمانشان و ابراز محبتشان در روز تولد کیمیا وصف نشدنی است ،امسال نیز همچون هرسال بودند و ما شاهد این برق زیبای چشمانشان بودیم با یه تفاوت عمده.... من و مهرداد الان خیلی خوشحالتریم چون از سال آینده این شور و شوق وصف نشدنی قراره به امید خدا 2بار در سال در خونه ما تکرار بشه....ما در سال 2 بار جشنی خواهیم گرفت و در آن همه در کنار هم شاد خواهیم بود و خدا را به خاطر دو موجود نازنینی که بهمون داده و باعث ایجاد همچین شادی شده شکر خواهیم کرد.
کیمیا در شب تولد مهمانی خونوادگیمون همچون هرسال و از آنجایی که تنها بچه فامیل است حسابی لوندی کرد و کلی سربه سر همه گذاشت. 
بعد از اینکه همه مهمونهامون اومدن کیمیا به اتاقش رفت و به تعداد همه مهمانان (حدود 30 نفر) یه عروسک آورد و به هرکس یه عروسک داد تا باهاش بازی کنند. نکته خیلی خیلی جالب این بود که او یکی از محبوبترین عروسکهایش را به "عمو اصغر"(عموی مهرداد) که کیمیا از ته دل دوستشون داره ،داد و شب هم با گریه و التماس از ایشون می خواست که پیش ما بمونند و تو اتاقش بخوابند.

من و مهرداد برای تولد کیمیا یه ست حوله پالتویی برایش خریدیم و روز تولد دوستانه بهش دادیم و البته مطابق هرسال مبلغی هم به عنوان هدیه در حساب پس اندازش واریز کردیم. روز بعد از مراسم من و کیمیا در حال جمع و جور کردن خونه و هدایا بودیم و این گفتگوی من با کیمیا بود:
کیمیا:مامان راستی شما به من کادو چی دادین؟
من:کیمیا جون اون حوله صورتی با عکس مینی موس
کیمیا:اون که مال مهمونی تولد دوستانه بود. منظورم اینه که تو مهمونی خونوادگی چی بهم کادو دادید؟متفکر
من:(البته تو دلم) بچه پررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررروتعجب

 

[ چهارشنبه 11 بهمن 1391 ] [ 14:09 ] [ مریم ] [ ]

تو تموم تولدهایی که تو مهد کیمیا و بقیه بچه های همسنش برقراره یه رسمی هست....اون هم اینه که مادر و پدر صاحب تولد برای بچه ها ی دیگه هم یه کادوی کوچولو تهیه می کنند و در پایان مراسم برای تشکر از بچه ها (و البته به نظر دوستی عزیز عدم تحریک حس حسادت بقیه بچه ها ) به اونها می دهند....تا اینجای قضیه هیچ مشکلی نیست و من یادمه 25 سال پیش که مامانم برای 7سالگیم یه تولد مفصل گرفته بود هم همچین کاری کرده بودند.
تو مهد کیمیا یه رسمی هست که بچه ها اون موقع کادو را باز نمی کنند و بعد از گرفتن هدیه و تشکر از مادر و پدر دوستشون ،خاله ها اون کادوها را می ذارن تو کیف بچه ها تا بچه ها تو خونه اونها را باز بکنند....تا اینجای قضیه هم تا شنبه هفته پیش مشکلی نداشتم.....

زمان:ساعت 3 بعد از ظهر-کیمیا را از مهد برداشتم و طبق معمول هرروز تو راه برگشت در مورد تمام وقایعی که برام اتفاق افتاده باهاش حرف زدم .وقتی می گم "تمام اتفاقات" یعنی هرچیزی که سرکار پیش اومده. از جلسه ای که تو وزارت بهداشت رفتم تا بحثم با حسابدار شرکت و چالشهام با بخش فروش شرکت برای تغییر ویزیتورها.....درسته که کیمیا مفهوم  (البته به نظر من ) بیشتر این اتفاقها را متوجه نمی شه ولی عوضش یاد می گیره و تشویق می شه که اون هم در مورد وقایعی که در طول روز و در نبود من براش تو هرجایی اتفاق می افته باهام حرف بزنه. و البته اعتراف می کنم که عاشق اون نیم ساعتهایی هستم که تا رسیدنمون به خونه طول می کشه و ما دوتایی با هم یه گپ خیلی خوب می زنیم.
مکان: توی ماشین

کیمیا:راستی مامان امروز تولد "بهشت" (یکی از دوستهاش) بود. خیلی خوش گذشت.
من:وای چه خوب. پس امروز یه روز متفاوت برای شما و دوستهات و بهشت بود. الان بهشت 1 سال بزرگتر شده و این خیلی عالیه.
کیمیا: مامان گیفتهای تولد یه بسته استیکر و یه مداد بود.
من: (چون قبلا" کادوی بسته بندی شده را تو کیف کیمیا دیده ام با یه دنیا تعجب) کیمیا جان خود بهشت گفت کادو چیه؟
کیمیا :نه مامانی. من و دلآرام(دوست صمیمی و شیطون کیمیا) خودمون متوجه شدیم.
من:چطوری کیمیا؟؟؟
کیمیا:(به یه لبخند از نوع به شدددددددددددددددددت موذیانه و البته با چهره ای که نشانه انجام یه شیطنت خیلی بزرگه) من و دل آرام می خواستیم بدونیم کادو چیه واسه همین تصمیم گرفتیم من حواسم به خاله ها باشه و هروقت دیدم که اونها ما را نگاه نمی کنن به دل آرام بگم که زیر میز کادو را باز کنه و ببینه توش چیه. بعدش یه لحظه که خاله ها سر میز ما نبودند زودی دل آرام گوشه کادوش را باز کرد و ما دیدیم توش چیه....
من:فقطططططططططططططط سکوت و تعجب......اون لحظه از لحظاتی بود که نمی دونستم باید چی بگم و راستش از خنده هم داشتم منفجر می شدم. کافی بود تا دهنم را باز کنم که اون وقت کیمیا قطعا فکر می کرد کار درستی کرده.

شب جریان را برای مهرداد تعریف کردم و البته هردو هم یه دل سیر خندیدیم......و بعد یه نکته ذهن هردوی ما را به شدت درگیر کرد....
دخترک ما الان 4سالشه و به راحتی با همکاری دوست همسن خودش مربی مهدکودکش را "پیچونده"....این دختر بچه در 18 سالگی قراره چه بلایی سر ما بیاره؟؟؟؟؟ 
و فقط و فقط به یه نتیجه رسیدیم.....باید نهایت سعیمون را بکنیم تا جایی که می تونیم با این نازنین دختر روابط قوی داشته باشیم تا او هیچ نیازی به "پیچاندن" ما نداشته باشد.
این وسط فقط می ماند یک موضوع....اگر او درخواستی داشته باشد که برخلاف خواسته ما باشد چه خواهد شد؟؟؟
می دانیم که همیشه بهترین راهکار "مذاکره منطقی و قانع کردن یا قانع شدن" است. ولی آیا در مورد نسل بچه های ما هم این روش جواب خواهد داد؟؟؟اگر ما نتوانیم قانع کنیم و قانع هم نشویم چه خواهد شد؟؟؟
یادمه تو ایام مجردیم همیشه اختلاف نظرهایی با پدرم داشتم. اون موقعها هیچ وقت قانع نشدم که چرا نباید بعضی کارها را که دلم می خواد انجام بدم. فقط چون آموخته بودم که تو همچین شرایطی راه نهایی احترام گذاشتن به خواسته بزرگترهاست کوتاه می آمدم.(البته صادقانه اعتراف می کنم که الان قدر اون سختگیریها را می فهمم.) ولی مطمئنم نمی توانم همچی توقعی را از کیمیا و البته پسرم داشته باشم... پس قراره چه بلایی سرمون بیاد؟؟؟

امروز این پست وبلاگ یکی از دوستانم که نازنین دختری به نام "مهشید" دارد علامت تعجب ذهنم را پررنگتر کرد...ما با این "دیکتاتورهای کوچک" چه خواهیم کرد؟؟؟؟
 http://zendegeam.blogfa.com/post-139.aspx

بعدددددددددددددد نوشت:چند روز بعد این جریان را برای مادر مهرداد تعریف کردم. نظرشون جای تامل داشت و البته خیلی جالب بود.ایشون گفتند همیشه محدودیت ایجاد کردن تو یه سری مسایل مورد علاقه خطرناکه. برای یه بچه 4ساله باز کردن کادو واقعا" لذت بخش و هیجان انگیزه. خب وقتی مربیهای مهد جلوی این کار را میگیرند نتیجه اش می شه رفتار """کاملا" منطقی و قابل انتظار"""کیمیا و دل آرام. سعی می کنند پنهانی بفهمند تو اون کادو چیه!!!!

 

نتیجه گیری اول:حتما" و حتما" با مدیر و مربی کیمیا در این مورد باید حرف بزنم و ازشون خواهش کنم که به این خواسته کاملا" منطقی بچه ها احترام بگذارند. ادامه این روند قطعا" باعث خواهد شد که کیمیا و دل آرام و البته کم کم بقیه بچه ها تو بقیه تولدها هم این کار را تکرار بکنند و این فاجعه ای به بار خواهد آورد. دختر من و دوستانش پنهان کاری را یاد خواهند گرفت.

نتیجه گیری دوم: این روزها دارم همه محدودیتهاییئکه برای کیمیا ایجاد کرده ام را یه بازبینی کلی می کنم. سعی می کنم هرجا احساس کردم نتیجه محدودیتم  منجر به پنهان کاری کیمیا (چه الان چه ١٠ سال دیگه)خواهد شد آن محدودیت را باز بینی و یا حتی حذف کنم...

عجب دنیای سختی است دنیای ما مادرها و البته پدرها.........

[ سه شنبه 10 بهمن 1391 ] [ 17:02 ] [ مریم ] [ ]

امروز 18 مهرماه 1391 دوباره یه روز خیلیییییییییییییییییییی متفاوت تو زندگیم شد....یه روزی که شیرینیش را قبلا" فقط یه بارچشیده بودم.....20 اردیبهشت 1387....اون روزی که اون دو تا خط صورتی خیلی خیلی دوست داشتنی را دیدم و اون جواب مثبت تو برگه آزمایشم را...http://kimia1387.niniweblog.com/post16.php

و امروز دوباره همون خطها را دیدم و همون جواب را و دوباره همون اشکهای شادی از چشمانم جاری شدند و مهمتر از همه دوباره در "شکر کردن خدا "به معنی واقعی کلمه درمانده شدم.....
دیروز تولد مهردادم بود...همسر عزیزم. ولی من سخت سرما خورده ام و کل چند روز گذشته را تو خواب و بیماری بودم واسه همین هیچ کار خاصی برای عزیزترینم نتونستم بکنم تا همین امروز که می تونم یه هدیه خیلی گرانقدر بهش بدم....یه خبر خیلی خوب....خبر آغاز یه انتظار خیلی شیرین و آغاز مجدد یه حس خیلی خیلی قشنگ......حس زیبای "دوباره پدر شدن ".....حسی که کلمات و واژگان قادر به بیان زیبایی و شیرینیش نیستند.
چند روزی بود که احساس خاصی داشتم...یه حس خاص از دوباره مادرشدن ولی برای انجام ازمایش خیلی زود بود. دیشب وقتی بی بی چکم منفی شد اصلا" ناراحت نشدم. انگار جوابش برایم کاملا" بی اهمیت بود. صبح وقتی کیمیا را بیدار کردم مثل همیشه دستانم را باز کردم تا بغلش کنم و بلندش کنم ولی کیمیای من در کمال حیرت و ناباوری و تعجبم خبر بارداریم را بهم داد.
کیمیا:مامانی دیگه بغلم نکن.
من: چرا مامان جون؟؟
کیمیا"آخه نی نی تو دلت ناراحت می شه....
من:کیمیا من تو دلم نی نی ندارم.
کیمیا:چرا مامانی داری. من می دونم.
من:دوباره ناباورانه تر:چرا مامان همچی حرفی می زنی؟؟
کیمیا:با لبخندی کاملا" متفاوت:هیچی مامان ولش کن...الکی گفتم. من چی بپوشم؟؟

رفتیم دستشویی تا دست و صورت کیمیا را بشورم که نگاهم بی اختیار به بی بی چک دیشب افتاد....جواب "مثبت" شده بود....ولی مگه ممکنه؟؟؟؟هنوز خیلی زوده...

کیمیا را بردم خونه مادرم ولی شک و تردید لحظه ای وجودم را ترک نمی کرد....تا اینکه تصمیم گرفتم برم و ازمایش بدهم.

کلی به متصدی ازمایشگاه التماس کردم تا نتیجه را زود بهم بگه. با خنده بهم گفت چند ساله ازدواج کردی؟گفتم :6سال....خندید و گفت: خب 6سال زمان طولانیه برای انتظار. ایشالا که مثبته....خندیدم و بهش توضیح دادم که دومین بارداریمه و اینبار او بود که ناباورانه منو نگاه می کرد که برای بار دوم چنین هیجانی دارم.
حق داشت او هنوز حتی ازدواج هم نکرده بود.

برگشتم سرکار ولی هر لحظه در انتظار تماس تلفن.....تا اینکه یه شماره ناشناس افتاد روی موبایلم...
نمی دونم چقدر طول کشید تا مسئول ازمایشگاه بهم تبریک گفت ولی برای من هر لحظه اش به نظر تموم نشدنی بود....اتاقم پر بود از همکارانی که داشتند در مورد یه مسئله جدی کاری بحث می کردند. طاقت ادامه شرکت تو بحث را نداشتم....از همه عذرخواهی کردم و رفتم حیاط....باید هوای آزاد را لمس می کردم. باید به فرزندم خوش آمد می گفتم. اون هم توتنهایی و تو هوای آزاد...تو یه گوشه دنج حیاط ایستادم. دستم را گذاشتم روی دلم و گفتم"عزیزترینم به جمع ما خیلی خوش اومدی"
حالا باید به یکی خبر می دادم....
به مهرداد؟؟؟؟؟نه به او باید حضوری بگم.
به مامانم؟؟؟؟نه به او هم باید با مهرداد بگم.
لاله.....صمیمی ترین همکارم که این روزها یکی از بهترین دوستانمه....از پنجره بهش اشاره کردم که بیاد بیرون و تا اومد گفتم:لاله.....من.....و او خود حدیث مفصل خواند......
حالا تنها چیزی که خیلی سخت بود ادامه کار بود.

مهرداد بهم زنگ زد و ازم خواست که ناهار را با هم بخوریم....چی از این بهتر؟؟؟
با هم رفتیم رستوران نایب آبان....همانجا که دنیایی خاطره داریم. روز قبل از عروسیمون هردومون کلی کار و مهمون و درگیری و ....را پیچوندیم و به بهانه خرید کمربند با هم ناهار رفتیم اونجا و آخرین وعده غذایی دوران نامزدیمون را اونجا خوردیم.
سر ناهار بی طاقت و آشفته در انتظار این بودم که چطوری به مهرداد خبر بدهم.
من:کادو برات چی بگیرم؟
مهرداد:نمی دونم. باید فکر کنم. فعلا چیزی لازم ندارم.
من:خودت یه چیزی بگو والا من خودم یه چیزی تو ذهنمه اون را بهت می دم.
مهرداد:چییییییییییییییییییییییییی؟
من:حدسسسسسسسسسسسس بزن.
مهرداد:پالتو؟؟؟پیراهن؟؟؟کراوات؟؟؟ و ....
و من در جواب هرکدوم از اینا:نه نه نه نه.....خیلی گرونتر از اینهاست....خیلی باارزشتر....
و مهرداد می ماند با چهره ای متعجب و من با چهره ای که حالا دلم می خواد این بازی را ادامه بدهم.
من:راهنمایی می کنم.  یه دونه ازش داری و خیلی دلت می خواد یکی دیگه هم داشته باشی؟
مهرداد:گوشی جدید؟؟؟لپ تاپ؟؟؟هارد؟؟؟بلوتوث؟؟؟
 و من دوباره:نه نه نه خیلیییییییییییییییییییییییییییی گرونتر و باارزشتر از اینها....
مهرداد:چی بگو؟
من:باارزشترین چیزهای زندگی تو چی هستند شبیه همونها....
مهرداد :خب تو برام باارزشترینی و البته ................................کیمیا
و بعد یهو بعد از 1ساعت دوزاری مهرداد می افتد....ناباورانه نگاهم می کند و همون شوق و اشتیاقی که من انتظارش را داشتم و فقط یک بار دیگه این برق چشمانش را دیده بودم.

[ چهارشنبه 27 دی 1391 ] [ 13:39 ] [ مریم ] [ ]


لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد نمائید

شماره رمز این مطالب شماره موبایل مامان کیمیا بدو صفر اولش می باشد.


[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 9:03 ] [ مریم ] [ ]

 کاملا" بدون شرح و فقط به روایت تصویر.....

یه بازی خیلی جدید و خلاقانه و نتیجه دار برای آموزش مفاهیم "سبک" "سنگین" و در نهایت چگالی.....

با تشکر از دوست خیلی خوبم "مسیحا" جون که مثل همیشه ایده های بی نظیری ارائه می دهند.

نکات قابل توجه:

1)قبل از شروع بازی گذاشتم کیمیا حسابی آب بازی کنه.
2)اون سفره یه بار مصرف زیر تشت یادتون نره....اگه احیانا اتفاقی افتاد و تشت برگشت زندگیتون را اب نمی بره...حالا از ما گفتن
3)ما تو این بازی همونجور که معلومه از هرچیزی که دورو برمون بود استفاده کردیم.....کیمیا را فرستادم اتاق خواب خودش و خودمون و گفتم هرچی دلت می خواد بیار
4)این بازی قابلیت تکرا پذیری بالایی تو جاهای دیگه داره....دونه برنجی که موقع غذا افتاده تو لیوان آب... تفاله های چایی.....برگی که روی آب شناوره....سنگهایی که تو استخر پارک رفند ته آب و ....

[ شنبه 23 دی 1391 ] [ 8:48 ] [ مریم ] [ ]

همراهان مهربون این پست یه پست دنباله داره....این روزها هر حرف شیرینی که کیمیا بزنه تو این پست درج می شه. پس کماکان با ما باشید در این مطلب دنباله دار.....

کیمیا:مامان می شه یه دونه ماشین گنده بخریم؟؟
من: کیمیا جون از ماشین پدر جون؟(یعنی بنز)
کیمیا: نه مامانی از اونهایی که باید پاهامون را بلند کنیم تا بتونیم سوارش بشیم....منظورم ماشین پاشنه بلنده....
مهرداد:چی کیمیا؟؟؟؟تعجبمتفکر
کیمیا:بابا لطفا" سیاهش را بخر من بیشتر دوست دارم.مشغول تلفن

(پی نوشت: ما فعلا دوتا ماشین داریم که هیچ کدوم شاسی بلند(یا به قول کیمیا پاشنه بلند) نیستند. ولی به نظر می رسه مجبوریم یه فکری در این مورد بکنیمسوال)

**************************************

کیمیا:مامانی من مجبورم بزرگ شدم با دایی سینا عروسی کنم...ناراحت
من:چرا مامانی مجبوری؟
کیمیا:آخه شما یه بار گفتین وقتی یه خانم و اقا عاشق هم می شن با هم عروسی می کنن. دایی سینا هم عاشقه منه و من باید باهاش عروسی کنم.

(پی نوشت: دایی سینای کیمیا واقعا عاشق کیمیاست و این جمله که "کیمیا عاشقتم" را روزی هزار بار به کیمیا می گه.)

**************************************

بابا مهرداد خسته از یه جلسه کاری طولانی ساعت ٨شب رسیده خونه.به خاطر جلسه کت و شلوار و پیراهن خیلی رسمی پوشیده که کیمیا کمتر تو تن باباش میبینه. یه نگاهی بهش می کنه و می گه:بابایی چقدر خوش تیپ شدی. کاشکی هروقت اومدی مهد دنبال من اینجوری تیپ بزنی. مهرداد به سختی جلوی خودش را می گیره که کیمیا را قورت نده.بغل

 

**************************************

برای شام رفتیم رستوران. موقع برگشتن تا ماشین گرم شه طول می کشه و کیمیا حسابی سردشه.
مهرداد:هوا دیگه حسابی سرد شده.
کیمیا:آخ جون. وقتی هوا سرد بشه تولد کی می شه؟
مهرداد:نمی دونم کیمیا تولد کیه؟
کیمیا:تولد اونی که نشسته این پشت داره از سرما می لرزه.
مهرداد:من قربون اونی برم که داره از سرما می لرزه.بغل
کیمیا:بابا از این لوس بازیها در نیار. خوشم نمی آد.قهر
مهرداد:عصبانیعصبانیعصبانیپس چرا مامان روزی  هزار بار قربون صدقه ات می ره چیزی نمی گی؟
کیمیا:اون فرق می کنه.
من:تا 2روز قهقههقهقههقهقهه

**************************************

همسایه طبقه پایینمون نصف شب فوت کرده. برای اینکه کیمیا شاهد بی قراری و گریه اطرافیان نباشه و از اونجا که خودمون هم باید تو این مراسمها حضور داشته باشیم به بابای من زنگ می زنیم و ازشون خواهش می کنیم بیان کیمیا را با خودشون ببرن خونه شون. بابا می آن و در برابر خواسته کیمیا واسه اینکه بشینه جلو کوتاه می آن و کیمیا را می ذارن رو صندلی جلو.
کیمیا:آخیش پدرجون چقدر ماشین شما راحت و بزرگ و نرمه.
پدرجون:چطورمگه دخترم .ماشین خودتون هم که راحته.
کیمیا:آخه می دونی پدرجون این مامان و بابای من ،تو ماشین منو می ذارن عقب تو یه صندلی تنگ و کوچیک. تازه می گن شیطونی نکنم و حوصله ام هم سر نره. آخه می شه پدرجون؟؟متفکرمتفکر

پی نوشت:ما برای کیمیا خانوم بعد از 1سالگی 2بار صندلی ماشین Maxi-Cozi خریدیم که بین تمام صندلیهای موجود در بازار راحتترین (و البته گرونترین) بود.. اولیش مناسب برای بچه های 9 تا 14 کیلو بود و دومیش برای بچه های بزرگتر که می تونن تا 10 سالگی استفاده بکنند. حالا دیگه منظور خانوم خانومها از "تنگ" چی بود الله اعلم.

**************************************

داریم برای رفتن به تولد یلدا جون دوست صمیمی کیمیا(یا به قول خودش:خواهریم) آماره می شیم. کیمیا طبق معمول داره با وسایل آرایش من بازی می کنه. عصبانی می شم و با عصبانیت می گم:کیمیا دست به وسایل من نزن.
کیمیا:مامان با یه بچه ٤ساله اینجوری حرف می زنن؟
من:پس چه جوری باید حرف بزنم؟سوال
کیمیا:باید به بچه ٤ساله توضیح بدی نه که سرش داد بزنی.مشغول تلفن
من:خب وقتی بچه ٤ساله هنوز نمی دونه که نباید به وسایل مامانش دست بزنه باید دعواش کرد.
کیمیا:نخیر هم. بچه ها چون بچه هستند ممکنه کار بد بکنند ولی بزرگترها نباید اونها را دعو کنن. بایدبهشون توضیح بدهند.بازنده
من:-بععععععععععععععععععععععععععععله. چشمتعجبهیپنوتیزم

پی نوشت:تکیه کلام همیشگی ما به کیمیا:شما دیگه ٤سالته و نباید این کار را بکنی...حالا این تکیه کلام شوت شد تو صورتم در حد تیم ملی......

**************************************

 هوا خیلی آلوده است و شاهزاده خانوم یه هفته است به جای مهد رفتن تشریف می برن پیش مامان بزرگشون....
صبح تو ماشین:
کیمیا:مامان اگه من امروز با شما همکاری کنم و حرفتون را گوش کنم عصر منو می برین شهربازی؟
من:تعجبتعجبتعجب


 **************************************

 

[ يکشنبه 17 دی 1391 ] [ 14:05 ] [ مریم ] [ ]

سلام

مدتهاست متوجه شده ام خیلی از دوستان و آشناهامون خواننده خاموش و دایمی وبلاگ نازنین دخترم هستند...از اینکه این خونه قشنگ کوچیک ما میزبان میهمانانی بزرگوار است خیلی خوشحالم....
واسه همین احساس کردم به خاطر ادای حق میزبانی هم که شده باید از این یاران همیشگیم تشکر بکنم.

اول از همه از مادربزرگهای مهربون کیمیا متشکرم که می دانم خواننده خاموش و همیشگی خلوت من و دخترم هستند...آنانکه قطعا اگر تجربیاتشان و راهنماییهایشان نبود من این راه بسیار سخت را می بایست به تنهایی می پیمودم.

سارای عزیزم،خواهر نازنین و بی نظیرم ،18 سال از زندگیم را بدون وجود خواهری مهربون سپری کردم و الان 15 سال است که گرمای وجود نازنینت باعث شد فراموش کنم نداشتن خواهر را...سالهاست که فراموش کرده ام مادرم هیچگاه برایم خواهری به دنیا نیاورد...سالهاست فراموش کرده ام نام خانوادگی و نام پدر و مادر خواهرم با من یکی نیست و به عوض تمام اینها همیشه به یاد دارم که تو یه گوشه خیلی دور دنیا یه خواهر دارم که همیشه به یادمه...هیچگاه لازم نشد برای اینکه کیمیا فراموشت نکند ازت حرف بزنم...عشق و  محبت بی کرانت انچنان در وجودش رخنه بسته که هیچگاه به این فکر نمی کند که "خاله ساره ،خاله الکیه"....او تو را خاله واقعی خود می داند آنچنان که من تو را خواهری از جنس خود می دانم. همیشه دلتنگتیم و تشنه دیدارت.

نسیم مهربون دختر عموی خیلی قشنگ و نازم محبت،زیبایی و عشق فراوونی که تو وجود شما هست نه تنها همه بزرگترهای دورو برت که حتی کیمیای ۴ساله را هم به خود جذب کرده. این روزها یکی از برزرگترین الگوهای رفتاری کیمیا بین آدم بزرگها شما هستی و من خیلییییییییییییییی خوشحالم که دخترکم انتخابی به این خوبی انجام داده. خوشحالم که دخترعموی نازنینی مثل شما دارم و آرزوی یه عالمه موفقیت و شادی برایت تو زندگی و کنار مامان و بابا و داداش مهربونت دارم.

ممنونم از همه دوستان مجازیم به خصوص دوستان مهربانم در "نی نی سایت"...آنانکه بیشترشان را ندیده ام  ولی گرمای دلهایشان و راهنماییهایشان و کلام مهربانشان برایم دنیایی ارزش دارد.

لاله عزیزم می دانم که خواننده خاموش اینجایی...برایت سالهای سال زندگی خوب و خوش در کنار همسر مهربانت و خونواده قشنگ و خواهران مهربانت آرزو می کنم.شما جزو بهترینهایی و لایق بهترینها هم در زندگی هستی...

آزاده مهربونم،مهسای عزیزم و تمام دوستان گل هم مدرسه ایم، من عشق را ،دوستی را ،محبت را و شادی را سالها در کنار شما تجربه کردم و آموختم...می دانید که چقدر برایم ارزشمندید و چقدر دوستیهایمان را دوست دارم. در کنار من و دخترم بمانید که همیشه نیازمند محبتتان هستیم.

متین بسیار عزیزم،مادر مهربون و نازنین تارای عزیز،ابراز لطفهای بیکرانت در مورد خلوتکده من و دخترم همیشه خوشحالم می کنه....تو بهترین مادری...شایسته ترین برای نازنین دخترت...
امیدوارم همواره شاهد موفقیتها و شادیهای بی پایان دخترت در زندگی باشی....

نوشین عزیزم ،یکی از  ارزشمندترین هدایایی که کیمیا تا به حال گرفته ،سی دی هایی است که شما زحمتش را کشیده بودید. هرشب با گوش کردن به یکی از این داستانهامی خوابد و هرشب به یادش می اندازیم که یه گوشه دوری از این دنیا یه خاله نوشین و عمو محمدی زندگی می کنن که بسیار مهربونن و او را دوست دارند.هنوز هم با دیدن افرادی که دارن تو پارک ناهار می خورن می گه "مامان کی دوباره 13بدر می شه همگی بریم اون پارکه و آش با ماکارونی بخوریم؟"برای خودت و محمد عزیز ارزوی یه زندگی شاد و پاینده در کنار کودکانی سالم و صالح آرزو می کنم.

سپاسگذارم از همه شماهایی که وقت می گذارید و در شادیهای ما شریک می شوید...زندگیهایتان شاد و پر از خوشی باد.
امیدوارم همه خوانندگان اینجا همیشه شاد و سلامت و موفق باشند...و اینکه خواندن نظرات تک تک شما بزرگواران و یادگاریهایی که برایمان می گذارید دنیایی می ارزند و قطعا زیباترین خاطرات و یادگاریهایی خواهد بود که از کودکی کیمیا به جا می ماند.پسسسسسسسس منتظر خواندن کلمات ارزشمندتان هستیم.

پاینده باشید و شاد....قلبخجالتقلب

[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 16:32 ] [ مریم ] [ ]

دخترکم

می دونم که عشق بزرگ همه دختربچه های دنیا پوشیدن لباس و کفشهای ماماناشونه و این موضوع در مورد شما خیلیییییییییییییییییییی پررنگه....شما عاشق پوشیدن تابهای من ،دامنهای کوتاهم ،بازی با لاکهایم(البته فقط و فقط بازی. چون خودت می دونی که لاک زدن تا قبل از مدرسه رفتن ممنوعه و باعث می شه دست نرم و لطیف بچه ها خشک و زبر بشه)،بازی با وسایل روی دراورم و مهمتر از همه اینها پوشیدن و بازی کردن با کفشها و دمپاییهای من هستی.....
این چند روزه درگیر انتخاب لباس و کفش و کیف برای عروسی المیرا جون (دختردایی خوشگل بابا) هستم. و شما هم نهایت استفاده را از وضع درهم برهم خونه کردی و تو یه حمله انتخاری کمد کفشهای من را زیر و رو کردی...البته این بار فقط به جعبه ها اکتفا نفرموده و همه کفشها را ریختی بیرون.....
کیمیا جان در نهایت تعجب من این اسباب بازی جدید بار اول دوساعت و نیم و درروزهای بعدی هر دفعه حداقل یک ساعت به شدت شما را سرگرم می کرد و به همین دلیل این کفشها به مدت ٢هفته وسط خونه سرگردون بودن تا بلاخره من مجبور شدم به خاطر غرغرهای بابا و علی رغم میل شما جمعشون کنم....حالا بقیه ماجرا به روایت تصویر....البته راستش را بخواهی خیلی ناراحتم که اینجا نمی تونم صدای شما را بذارم...شما هر دفعه با این کفشها داستانهایی متفاوت می ساختی و با خودت بازگو می کردی....
یه وقت دو جفت از کفشها عروس و داماد می شدند و بقیه هم مهمونهای عروسی و با هم بزن و برقص راه می انداختن....
یه روز دیگه کفشها بچه های مهدکودک می شدن و یکیشون مربی و چه بازیها که با هم نمی کردن....
یه وقت دیگه این کفشها همه اعضای یه خونواده مهربون می شدن و با هم می نشستند و غذا می خوردن....تو این خونواده پدر،مادر،خواهر،بادر،پدریزرگها و مادر بزرگها و ....حضور داشتند و هرکس نقشی خاص را ایفا می کرد.....

اول از همه بیرون اوردن و چیدن کفشها به ترتیب قد(چیدمان بسیار جالبی که به ذهنت رسید)

چقدر این لبخند زیباست...........کاربرد این لبخند فقط و فقط برای متقاعد کردن مامان و بابا در مواقع انجام یه کار ممنوع می باشد.

پخش کردن کفشها وسط خونه و شروع یکی از همون داستانهای واقعا" زیبا و حیرت انگیز از زبان کودکی که هنوز ٤ساله هم نشده....

چیدن کفشها دورتادور خونه و قصه مهدکودک و مدرسه و شاگردان و مربیها

و تکرار همون لبخند زیبا و فریبنده برای اینکه اجازه یه روز دیگه بازی با کفشها هم گرفته شود.....

[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 18:29 ] [ مریم ] [ ]

خوشگلکم

این پست نیاز به هیچ توضیح اضافه ندارد الا اینکه شما عاششششششششششق  گل بازی و خمیر بازی هستی ....الان مدتهاست که از خمیر هم خسته شدی و هوس گل بازی کرده بودی.....من و بابا هم با علم به اینکه چقدر گل بازی برای بچه ها مفیده مانند یک مادر و پدر آگاه پیه کثیفی این بازی را به تن خریدیم و از شهر کتاب برات چند بسته گل مخصوص بازی خریدیم.
راستی این روپوشت را هم یه بار عمو میثم برات آورده بود...دستش درد نکنه حسابی تو این بازیها ناجی لباسهای شماست..... 

برش گل با چاقوی مخصوص خمیرهات....

کاشت سبزی تو گلها....فکری که کاملا" به ذهن خودت رسید و البته خوشبختانه سبزی هم تو خونه داشتیم...

این هم اون لبخند قشنگ اخر همه بازیهای محبوبت........لذتی که در پس این نگاه و لبخندت هست من و بابا را مصرتر می کنه که تو اینجور بازیها بیشتر همراهیت کنیم و از شادی شما با یه بازی به این کوچولویی  با تمام وجودمان شاد بشیم....

 

و این هم یک روز دیگر و آشپزی با گلها.....تهیه کتلت....دستور العمل را هم که کاملا" مصور ملاحظه می فرماییید....

اول کتلتها را گررررررررررررررد می کنیم....

بعد می چینیم تو ماهیتابه و قابلمه ها......

[ جمعه 21 مهر 1391 ] [ 17:49 ] [ مریم ] [ ]

در مجموعه بیشمار دوستانم دوستی نازنین و دانا دارم ...در سختترین لحظات بچه داریم مسایل زیادی را ازش یاد گرفته ام و راهنماییهایش همیشه راه گشای مشکلات(نه نه ببخشید...اشتباه نوشتم،به جای مشکلات بخوانید مسایل) زندگی ام بوده اند و البته این نازنین یارم یه 5-6 سالی هم از خودم کوچیکتره ولی خب اعتراف می کنم که یه جاهایی خیلییییییییییییییییییییی از من عاقلتره....
القصه این یار شفیق ما ،مادر دختربچه ای 5ساله شیرین زبان،نازک اندام و خوش سخن است به نام زیبای "پرنیان"....هرچه در وصف معصومیت و مهربانی و آرامش این نازنین دختر بگویم کم گفته ام....او را می پرستم و همیشه تشنه شنیدن شیرین زبانیهایش از زبان مادرش هستم....
داستان آشنایی ما هم داستانی است شنیدنی...دخترکهایمان همکلاس هم در مهدکودک بودند و من روزهای اول مهد شیفته پاکیزگی این نازنین دختر شدم. غافل از اینکه کیمیایم هم او را دوست دارد و پرنیان قصه ما هم این روزها در خانه دائم در مورد دوستی جدید به نام "کیمیا" صحبت می کند، و این طوری شد که پای مامانها هم به این دوستی زیبای کودکانه کشیده شد....

چند روز پیش با هم دخترکانمان را گذاشتیم مهد و با هم داشتیم برمی گشتیم سرکارهایمان.....مثل همه مادران دنیا که وقتی به هم می رسن خودشون را موظف می دونن که به جای اینکه از خودشون و همسراشون وهزاران موضوع جالب دیگر حرف بزنند ،از فرشته های نازنینشان حرف می زنن ما هم داشتیم کارهای جدید دخترکانمان را برای هم تعریف می کردیم....

دخترک قرتی دوستم مانند مادرش عاشق خرید کردن هست....برخلاف کیمیای من که مانند خودم هرچیزی را در اولین مغازه می پسندم و می خرم و اصلا" حوصله گشت و گذار و پرسه زدن تو فروشگاهها را ندارم.دوستم داشت تعریف می کرد که با پرنیانش رفته بودند خرید و این نازنین دختر علی رغم خستگیش تمام مدت مادرش را همراهی کرده و چه نظرهای زیبایی در مورد خریدهای مادرش داده....داشتم با عشق به حرفهایش که با یک غرور خیلی خیلی قشنگ مادرانه همراه بود گوش می کردم و می خندیدم...

خلاصه از هم جدا شدیم و من تمام روز داشتم به این فکر می کردم که چه زود دخترهایمان دارند بزرگ می شن و تبدیل به دختر خانمهایی نازنین می شن...دخترانی که دارند همدم و همراه مادرانشان می شوند....شیرین زبانیهای این روزهای کیمیا باعث می شه روزی هزار بار دلم برایش ضعف کند....آره درسته.....کیمیای من هم داره با این سرعت بزرگ می شه....یه چند وقتیه خیلی حرفهای عجیب غریب می زنه....حرفهایی که دیگه به هیچ عنوان نمی شه به یه بچه نسبتش داد....

                               ******************************
هفته پیش یه روز عصر به مناسبت عروسی یکی از بستگان با کیمیا و مهرداد رفتیم تا لباسی را که من چند وقت پیش دیده بودیم بخرم...کیمیا از دیدن من تو لباس شب سیاه و به قول خودش فرتی پختی(یعنی قرتی و لختی)تو اتاق پرو به هیجان اومد و با معصومیت و مهربانی زیبایی با صدای بلند گفت :مامانی مبارکت باشه چه قدر خوشگل شدی همینو بخر خیلی بهت می آد.....و من آن لباس را که نازنینم مهر تایید روش گذاشته بود خریدم...

روز عروسی کیمیا و باباش موندن خونه و من رفتم آرایشگاه تا موهایم را درست کنم. وقتی برگشتم پدر و دختر روی تخت دراز کشیده بودن و کیمیا از دیدن موهای درست شده ام گفت:ماااااامان شبیه عروسها شدی....چقدر شما خوشگلی و من در آغوش گرفتم و چلوندمش......
بعد از اتمام مراسم چلوندن پدر و دختر را از اتاق بیرون کردم تا لباس بپوشم و آرایش کنم...آماده که شدم از اتاق اومدم بیرون تا لباس پرنسس کوچکم را تنش کنم....کیمیا نگاهی به من کرد و بعد یه نگاه دیگه به پدرش و بدون این که مهلت اظهار نظر به پدرش بدهد گفت:"بابایی نمی خواهی به زنت بگی چقدر خوشگل شدی؟؟؟؟؟" و من و مهرداد ریسه رفتیم از خنده...........

و جالبتر اینکه فردای همون روز کیمیا خانوم عین همین ماجرا را برای مامان طلای نازنینش تعریف کرده و گفته بود"مامانم که از آرایشگاه اومد بابام بهش نگفت مبارکه"

                                      ******************************
امسال تابستون بیشتر از سالهای دیگه تونستیم بریم شمال....و هربار هم یه جای مختلف رفتیم...دخترک هم که عاشق دریا و جنگل و گشت و گذار حسابی بهش خوش گذشت.آخرین سفرمون که همین چند روز پیش بود رفتیم یه جای خیلی خیلی قشنگ به نام "سالاردره"...یه هتل جنگلی بی نظیر وسط منطقه جنگلی سالاردره.....ورودی هتل چشم اندازی بی نظیر از جنگل داشت....به محض رسیدن به اتاقمون داشتم وسایل را مرتب می کردم و کیمیا داشت روی تخت بپر بپر می کرد و سربه سر باباش می ذاشت... و با هم برای شب برنامه ریزی می کردن....کارم که تموم شد با یه نگاه مهربون گفت "مامانی و بابایی من عاشق شماها هستم که منو هی می آرین شمال".....ما رو می گین ناباورانه داشتیم دخترکوچولومون را نگاه می کردیم و باورمون نمی شد این همون بچه کوچولوی هفته قبله....
دخترمون بزرگ شده....خیلی بزرگ....

                                     ******************************
یه ظهر جمعه ناهار خوردیم و سه تایی داشتیم رو تخت خونه مون بازی می کردیم...من و کیمیا مهرداد را غلغلک می دادیم و سعی می کردیم از تخت بندازیمش پایین تا جای خودمون باز شه....کیمیا یه دقیقه با من همراهی می کرد و بعد وقتی باباش یواشکی تو گوشش می گفت" بیا مامان را بندازیم پایین با هم تن تن بخونیم" می شد طرفدار باباش و منو هل می دادن پایین.....تو این بازی سرشار از عشق و هیجان داشت حسابی به دخترم خوش می گذشت....و در نهایت وقتی قرار شد سه تایی با هم بریم زیر پتو و مهرداد برامون تن تن بخونه دلبرکم گفت "مامانی یه دقیقه گوشتو بیار"....گوشم را بردم جلو و کوچولوی شیرین زبونم گفت"مامانی من خونواده ام را خیلی دوست دارم"
و باز ما ماندیم و دهانی باز از حیرت.....

                                ******************************
خدایا خودت می دونی که تو لحظه لحظه این روزهای قشنگ زندگیم چقدر به یادت هستم و با تمام وجودم،با تمام وجودم ازت به خاطر این همه نعمتی که بهم دادی متشکرم.....خدایا نعمتهایی را که به همون دادی ازمون نگیر و به من و مهرداد دانایی و توانایی کامل اعطا کن تا بتوانیم به خوبی از این هدیه آسمانیت محافظت کرده و از او بنده ای سالم و صالح و شاکر بسازیم.خدایا می دانیم راهمان دشوار است و سختیهایش بی شمار ولی ما نمی هراسیم....چون تو را داریم.....تو حافظ مایی...خودت حافظ امانت کوچکت هم باش.....

                                     

[ دوشنبه 17 مهر 1391 ] [ 17:57 ] [ مریم ] [ ]

آغاز سال نو، با شادی و سرور             هم‌دوش و هم‌زبان، حرکت به سوی نور

آغاز مدرسه، فصل شکفتن است         در زنگ مدرسه، بیداری من است

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام            هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

مهر از افق دمید، فصلی دگر رسید        فصل کلاس و درس، ما را دهد نوید

شد فصل کسب علم، فصل تلاش و کار    دانش به نسل ما، می‌بخشد اعتبار

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام            هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

ای در کنار ما، آموزگار ما                      چون شمع روشنی، در روزگار ما

روشن ز نور توست، کاشانه دلم            در کار من تویی، حلال مشکلم

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام             هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

فردا از آن توست، ای نسل چاره‌ساز       با یاری خدا، آینده را بساز

فردای روشن است، با وحدت کلام          از ما تو را درود، از ما تو را سلام

در دل دارم امید، بر لب دارم پیام             هم‌شاگردی سلام، هم‌شاگردی سلام

امروز اول مهره....چند روزه که همه چی عوض شده...این روزها خیابونها،مغازه ها،مدارس و همه جا تو یه تکاپوی قشنگی هستند...جنب و جوشی که من عاشقشم....بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه اول مهر دیگه برام هیچ جذابیتی نداشت تا اینکه شما گل دخترم رفتی مهد کودک و دوباره همون شور و شوق همیشگی اول مهر تو وجود من بیدار شد...راستش خودت که می دونی من کلا" عاشق مناسبتها و جشن گرفتنشون هستم و چه مناسبتی قشنگتر از اول مهر...
چند روزه با هم این شعر را بارها و بارها می خونیم....
آغاز سال نو       با شادی و سرور
همشاگردی سلام     همشاگردی سلام

تو این چند روزه راستش را بخواهی خیلی دلم هوای دوستهای دوران دبیرستانم را کرده....دلم هوای اون روزهای قشنگی را کرده که همه با مانتوهای طوسی و مقنعه هایی که رنگشون براساس کلاسمون تعیین می شد سر صف می ایستادیم....ناهار خوردنهای باهممون.....اون موقع ها علی رغم اینکه مدرسه مون سالن ناهارخوری بزرگی داشت ولی ماها ترجیح می دادیم زنگ ناهار بریم تو حیاط و بدون توجه به گرمی یا سردی هوا روی زمین بشینیم(یا به عبارتی پلاس بشیم) و ناهار همدیگه را با لذت هرچه تمامتر بخوریم و حواسمون باشه که اگه سروکله مدیر مدرسه پیدا شد زودی خودمون را جمع و جور کنیم و هرکی یه بهانه خنده دار واسه اینکه چرا نرفته سالن غذاخوری می اورد....
حالا همه اون روزها تموم شده...همه ماها بزرگ شدیم،ازدواج کردیم و صاحب یه شاخه گل زیبا شده ایم...
چند وقت پیش با هم رفتیم خرید و من چند دست لباس نو برات خریدم و تو این چند وقته کلی مقاومت کرددم که شما را راضی کنم تا اونها را نپوشی تا یه روز خاص.....و امروز یکی از همون روزهای خاص بود....
ساعت 8 با کلی ناز بیدارت کردم و شما هم به عشق لباسهای نویی که قرار بود بپوشی خوش اخلاق و سرحال بیدار شدی....دست و صورتت را با خوش اخلاقی شستیم و موهای نازت را به خواست خودت با 2تا کش خوشگل خرگوشی بستم،لباس و جورابهای خوشگل بنفشت را تنت کردم و کیف قشنگت را که خاله سارا برات از آمریکا فرستاده انداختم پشتت و با هم رفتیم تا برای مربی نازنینت که از امروز قرار بود بری کلاسش گل بخریم....تو گل فروشی اجازه دادم که خودت گل و کاغذ و روبانش را انتخاب کنی . شما در نهایت ذوق مثل همیشه گل صورتی انتخاب کردی با کاغذ بنفش که به سارافونت بیاد و روبان سفید که به بلوزت بیاد و خوشحال و خندان راهی مهدکودک شدیم..
این عکس لحظه خروج شما از خونه است.با هم دعا خوندیم و مثل عادت هرروز با هم بلند گفتیم بنام خدا ، من برایت صدقه ای کنار گذاشتم و دست نازنینت را تو دستم گرفتم.

کیمیا با دسته گل انتخابی خودش تو گل فروشی محبوبش که سر کوچه مونه و هروقت که خیلی منو عصبانی کنه با بابایی مهربون می رن و برای من گل می خرند.

و دختر نازنینم جلوی درب مهدکودک محبوبش....وقتی کیمیا را تحویل دادم و در را بستم و اومدم بیرون حس عجیبی داشتم...سوار ماشین شدم سرم را گذاشتم روی فرمون و اجازه دادم اشکهایی که نمی دونم از سر شوق بود یا از سر دلتنگی برای فرشته کوچکم روی صورتم جاری بشن.....

 

 

زیباترینم،قشنگم...دختر عزیزتر از جانم
بی صبرانه به انتظار روزی هستم که ببینم دختر باهوشم داره قله های موفقیت را یکی یکی طی می کنه و من و پدر عزیزش با عشق و افتخار شاهد پیروزیها و موفقیتهایش هستیم. بهت قول می دهم که برای ساختن آینده ات از هیچ کوششی فروگذار نکنیم....شما فرشته کوچک نعمت و لذت و تکمیل کننده زندگی زیبای ما هستی پس لایق بهترینهایی.....

خدایا ،خداوندا هزاران هزار بار متشکرم که زندگیم را با وجود این گل زیبا هزاران بار شیرین تر کردی...خودت مراقب امانت بزرگت باش و به ما توانایی خوب بزرگ کردنش را بده....

[ دوشنبه 10 مهر 1391 ] [ 10:20 ] [ مریم ] [ ]

دختر قشنگم

امسال عید دایی سینا برات یه عیدی خیلی خوشگل خریده بود....یه اسباب بازی موزیکال برای ماهیگیری با کلی ماهی و دوتا هم قلاب ...شما عاشق این اسباب بازیت هستی و خیلی وقتها با هم مسابقه ماهیگیری می ذاریم...چند روز پیش فکر کردم از فرصت استفاده کنم و با همین مسابقه و شمردن تعداد ماهیهایی که شکار می کنیم مفهمو کمتر و بیشتر را بهت یاد بدم....شما هم که مثل همیشه تشنه آموختن و یاد گرفتن ...در نتیجه خیلی زودتر از اون چیزی که من فکرش را می کردم تونستی کمتر و بیشتر را تشخیص بدی....الان دیگه این موضوع حسابی برامون سرگرم کننده شده و تو هرجا که باشیم بلاخره یه چیزی برای شمردن و مقایسه پیدا می کنیم....
تو مهمونیها:تعداد خانمها ،آقایون و بچه ها را می شماریم و با هم مقایسه می کنیم....
تو پارک:تعداد دخترها و پسرها،تعداد بچه هایی که تو صفهای مختلف ایستاده اند....
تو خیابون:تعداد ماشینهای سفید،طوسی،سیاه،پژوها،پرایدها و .....

کیمیا با قلاب ماهیگیری..آماده برای مسابقه ماهیگیری با مامانی 

 کیمیا در حال مقایسه ٢ و ١...
(عاشق این نگاه کیمیا هستم....وقتی این قیافه را به خودش می گیره می فهمم که جواب درست را می دونه ولی تصمیم داره منو سرکار بذاره)

 

 دووووووووووووووووووووووووو

 

 و یه کم تفکر بیشتر برای شمارش بیش از ٤ عدد....

 مثل همیشه......خدایا متشکرمممممممممممممممممممممممم

 

[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 16:35 ] [ مریم ] [ ]

کیمیای نازنینم

یکی از دغدغه های همیشگی من و بابا در رابطه با تعلیم و تربیت شما اینه که قانون را به شما یاد بدیم و مهمتر از اون احترام و عمل کردن به قانون را هم بهت آموزش بدیم. واسه همین هم از همون موقع ها که شما خیلی کوچولو بودی یه سری مسایل را برایت به صورت قانون تعریف کردیم و ازت خواستیم که بهشون احترام بذاری....یه چیزهای خیلی ساده مثل نخوردن بعضی خوراکیها،بازی کردن با اسباب بازیها فقط تو اتاق مگر با اجازه از مامان و بابا،لاک نزدن تا زمان رفتن به مدرسه و خیلی خیلی چیزهای دیگه.
می دونی گلم یه وقتهایی حس می کنم من واقعا" خوشبختم که خداوند دختر دانا و منطقی چون شما بهمون داده که در صورت توضیح هر موضوع با منطق بهت اونو می پذیری....

                                       **************************
مهرداد یه حرف خیلی خوبی در مورد فرق راننده ها با هم می زنه...اون می گه مشکل ما اینه که تو رانندگی هنوز فرهنگ رانندگی را یاد نگرفته ایم و این موضوع تو افرادی که نسل اول راننده توی خونواده هاشون هستند بیشتره....اون همیشه می گه رانندگی کسی که پدر و پدربزرگش رانندگی بلد بوده اند خیلی بهتر از رانندگی یکیه که فقط پدرش رانندگی بلد بوده و من این حرفش را خیلییییییییییی قبول دارم. واسه همین هم خیلی خیلی سعی داریم که کیمیا را از بچگی با اصول راهنمایی رانندگی آشنا کنیم...کیمیا تا 1سالگی حاضر نشد که تو صندلی مخصوصش بشینه و همیشه تو بغل من بود..من هم کل این مدت را می نشستم صندلی عقب و بهش یاد دادیم که بچه ها تا 10 سالگی حق نشستن تو صندلی جلو را ندارند...یه کم که بزرگتر شد موفق شدیم بنشونیمش روی صندلی مخصوصش و کمربندش را ببندیم...
و حالا امان از روزی که سوار ماشین کسی بشیم که راننده یا سرنشین جلو کمربند نبنده....کیمیا طرف را به مرز جنون می رسونه.
مامان چرا این آقا یا خانم کمربند نبسته؟
مامان اگه الان راننده ترمز شدید کنه سر این آقا یا خانم به شدت می خوره به شیشه جلو و زخمی می شه.و و و و .......تا طرف ناچار بشه کمربندش را ببنده.....

یه بازی هم داریم.....یه دوربین قدیمی داشتیم که بیچاره عمرش را کرده بود...دادیمش دست کیمیا و گفتیم تو ماشین که هستیم به اطراف نگاه کن و هر کسی که تو ماشینش کار بدی می کنه عکس بگیر تا بدیم به آقای پلیس که اون هم جریمه شون بکنه....
خلافهای راننده ها هم اینها بودند:نبستن کمربند، آوردن دست از شیشه بیرون، بلند کردن صدای ضبط،لایی کشیدن(باور کنید دیگه خود دخملمون می فهمه که کی داره بد رانندگی می کنه)، پرت کردن آشغال از شیشه به بیرون از ماشین و گناه نابخشودنی هم اینه که بچه ای تو صندلی جلو بشینه که در این صورت حسابش می شه با خود کرام الکاتبین......
البته این دوربین یه وقتهایی توسط من یا بابایی مهربون میره به دست پلیس..ایشون هم عکسها را می بینن و برای تشکر از کیمیا معمولا" یه جایزه هم می فرستن.....خنده

                                     **************************
القصه ...دخملی خوشگلم یه چند وقتیه که من و بابا حسابی رفتیم تو بحر این که تابلوهای راهنمایی رانندگی را یادت بدیم...انصافا" هم خودت به شدت استقبال کردی....
شروع آموزش با تابلوی "پارکینگP " تو جاده بود....بهت یاد دادیم که هروقت تو جاده خسته شدی یا جیش داشتی دنبال این تابلو باشی تا بابایی نگه داره....
"قابل توجه اون دسته از رانندگان که فکر می کنن جاده پیاده روئه جلوی در خونه شونه و هر آن که اراده کنن می تونن ماشین محترمشون را نگه دارن...."
و بعد تابلوی عبور اطفال....به قول خودت این تابلو یعنی یه نفر دست خواهریش را گرفته و با هم دارن رد می شن....
تابلوی عبور عابر پیاده....کیمیا می گه یه بابا که با دخترش دارن از خیابون رد می شن...
(هرکی بتونه جدی جدی فرق تصویرهای این دو تا تابلو را بگه جایزه وبلاگی داره )
و یه عالمه تابلوی دیگه....
چند روز پیش خودت گفتی "مامان اگه این دفعه ستاره های سبزم زیاد شد برام یه اسباب بازی می خری که تابلوها را یادم بدی؟
ما هم که اصولا" برای خرید وسیل بازی فکری با کله می ریم تو شیشه،گفتیم چشم دلبرکمون....و یه پروژه تازه واسه من شروع شد برای خرید یه بازی فکری جدید واسه گلدونه مون.....
گشتم و گشتم و گشتم و هرچی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم.....باور کنین از هر فروشنده که می پرسیدم بازی فکری برای آموزش علایم راهنمایی دارین ؟یه جوری نگام می کرد که انگار همین الان یه دایناسور وارد مغازه اش شده.....خلاصه یه روز که به هوس خرید مانتوی سبز رفته بودم بیرون از جلوی یه کتابفروشی خارجکی رد شدم....اولش به خودم گفتم اومدم مانتو بخرم ولی بعد اونور ذهنم گفت فقط یه چرخ می زنی و بر می گردی و بعد پریدم تو مغازه و دوباره داستان دایناسور تکرار شد.....موقع خارج شدن خانم فروشنده صدام کرد و گفت :خانم این به دردتوت می خوره؟ و اگه گفتین چی نشونم داد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینوووووووووووووووووووووووو

یعنی اگه خوشگلترین مانتوی سبز دنیا را می دیدم به اندازه دیدن این فلش کارتها خوشحال نمی شدم...خلاصه کارتها را انداختیم تو کیفمون و داشتیم برمی گشتیم که فروشنده گفت:خانم قابلی نداره ها....و ما بسیار خجل زده شدیم...پولش را دادیم و دوباره داشتیم برمی گشتیم که دوباره فروشنده گفت:خانم کیف پولتون را جا گذاشتین و ما دوبارهخجالت
خلاصه مانتو را که فراموش کردم ....برگشتم خونه و انقدر صبر کردم تا کیمیا هی کار خوب بکنه و هی ستاره سبز بگیره تا جایزه اش را بهش بدم...(بین خودمون بمونه یه کم تو دادن ستاره سبز زیاده روی هم کردم)...تا بلاخره کارتها را بهش دادم و دخترم از اون ذوقهایی کرد که من عاشقشمممممممممم.....با هم نشستیم و تو یه عصر قشتگ تایستونی با هم اونها را یاد گرفتیم...

من و کیمیا این کارتهای انتشارات اموزش که تحت عنوان "کارتهای دید آموز" هستند را خیلی خیلی دوست داریم و بوسیله اونها خیلی چیزها به کیمیا یاد دادیم....قیمتی هم ندارن...این بسته را من حدود 3500 تومان گرفتم...تو هر ست 30 تا کارت هست که با اهداف مختلف آموزشه و کیمیا بیشتر اونها را داره....این آخری هم که واقعا" مفید و آموزنده بود....دست طراحش واقعا" درد نکنه...

حالا ما خیلی خوشحالیم از اینکه تونستیم دختر 3 سال و 7ماه ام را با این اصول اولیه آشنا کنیم....و بی صبرانه در انتظار روزی هستیم که ببینیم دختر نازنینمان به زیبایی رانندگی می کند و ما به وجودش بیشتر افتار می کنیم....

******************

خیلییییییییییی بعد نوشت:

یادتونه چند روز پیش ها در مورد آموزش نحوه تقسیم کردن با کیمیا بازی کردیم....حالا بعد از چند روز دیشب دختر گلم بعد از اینکه یه بار دیگه همه علایم را مرور کردیم خودش گفت"مامان اجازه هست یه بازی جدید با کارتها انجام بدیم"...حالا بازی جدید چی بود؟؟؟"تقسیم کارتها".... کیمیا با ایده خودش کارتها را از من گرفت و اونها را با توجه به محتویاتشون به 3گروه تقسیم کرد...کارتهای مربع،مثلث(یا به قول خودش سه گوش) و کارتهای دایره (یا به قول خودش گردی)
منو می گین از خوشحالی پرواز کردم....بلاخره رسیدم به اونجایی که آرزوش را داشتم و براش تلاش می کردم....کیمیا داره خلاقیت را دیگه همه جا به کار می بره و استفاده های مختلف از یه وسیله ساده را یاد می گیره و مهمتر اینکه مفهوم تقسیم را به خوبی و کامل درک کرد....
خدایا سپاس فراوان.....

این هم عکس تقسیم کارتها:

 

[ سه شنبه 28 شهريور 1391 ] [ 14:23 ] [ مریم ] [ ]

گل دختر قشنگم

 الگوبرداری شما از تکیه کلامها و حرفهای من روز به روز داره بیشتر می شه.یه چند وقتیه که متوجه شده ام که شما به شدت تمام کارهای منو زیر ذره بین داری و به شدت هم ازشون تقلید می کنی...واسه همین نهایت تلاشم را دارم می کنم که الگوی خوبی برات باشم... ولی راستش یه چند روزیه که فهمیده ام که شما به چه نکات ظریفی دقت می کنی در حالیکه من اصلا حواسم بهشون نیست.....

من به خاطر یه خاطره خیلی بد از دوران کودکی یه ترس خیلی وحشتناکی از گربه دارم.البته این ترس فقط مربوط به گربه می شه و من از هیچ کدوم از حیوونهای دیگه ای که اغلب خانمها (والبته آقایون) ازشون می ترسن مثل سوسک و موش و ...نمی ترسم. همیشه سعی کردم این ترسم را از شما مخفی کنم و کاری کنم که به شما منتقل نشه....هفته پیش یه گربه ساکن زیرزمین خونه مادرجون شده و چند تا نی نی اونجا به دنیا اورده واین نی نی گربه ها همیشه تو حیاط ولو هستند...در نتیجه تازگیها هروقت ما می ریم اونجا اگه بابا همراهمون باشه جلوتر از من و شما می ره و اون نی نی ها را می اندازه بیرون یا هم که مادرجون یا یه نفر دیگه می آن حیاط و ما با هم می ریم بالا.....دیروز بابا همراهمون نبود. من هم حواسم نبود که بگم کسی بیاد پایین.....به محض اینکه مادرجون در را باز کردند شما برگشتی به من گفتی :"مامان بذار اول من برم تو ببینم گربه ای چیزی تو حیاط نباشه. بعدش شما بیا تو".....منو می گی این شکلی شدم. راستش ما اصلا در این مورد صحبت نمی کنیم و این موضوع مثل یه قانون ناگفته همیشه رعایت می شدو من فکرش را هم نمی کردم که شما تو این چند روز متوجه این تغییر نوع ورود شده باشی...

**************

دیروز پشت فرمون بودم که متوجه شدم بنزینمون کمه....و این مکالمه بین ما بود.
من:کیمیا بنزینمون داره تموم می شه.
کیمیا:مامانی چرا شما بلد نیستی بنزین بزنی؟؟
من:کیمیا جون من بلدم بنزین بزنم.
کیمیا: آهان. پس چرا تو پمپ بنزین به شما بنزین نمی دن؟
من:چرا کیمیا جون اگه من برم به من بنزین می دن.
کیمیا:پس چرا همیشه بابا ماشینت را می بره پمپ بنزین و بنزین می زنه و هیچ وقت تا به حال خودت نبردیش؟؟؟
من :دوباره این شکلی
حق با کیمیا بود.... از آخرین باری که پمپ بنزین رفته ام سالها می گذره ولی هیچ وقت به مغزم هم خطور نمی کرد که کیمیا متوجه این موضوع شده باشه...در این مورد هم هیچ وقت صحبتی انجام نمی شه .چون حواس مهرداد همیشه به باک هست و در صورتیکه ببینه باک ماشین داره خالی می شه بدون اینکه به من بگه پرش می کنه.

نتیجه اخلاقی: امروز سرراه که داشتم می بردمش مهد بهش قول دادم که موقع برگشتن با هم بریم پمپ بنزین و بنزین بزنیم...

*************

پارکینگ خونه مون سراشیبی خیلی بد و غیراستانداردی داره و مدلش هم طوریه که باید دنده عقب بریم داخل....اوایل که اومده بودیم این خونه من یه کم از سر ناشیگری یه کم هم از سر تنبلی() ماشین را تو پارکینگ نمی بردم و عصرها که مهرداد می اومد هردوتا ماشینها را جابجا می کرد...تا اینکه بلاخره سراشیبی پارکینگ را درست کردیم و الان من به راحتی می تونم برم داخل....
چند روز پیش همراه کیمیا داشتم ماشین را می بردم داخل پارکینگ....بعد ازپارک کامل ماشین....
کیمیا:مامانی ماشالا خوب یاد گرفتی رانندگی کنی ها؟؟؟
من:این شکلیکیمیا جون چطور مگه؟آخه مامانی من ۱۳ساله رانندگی میکنم.
کیمیا: آخه مامان قبلا" ها بلد نبودی ماشین را ببری تو پارکینگ ولی الان یاد گرفتی دیگه.
من:دوباره این شکلی

*************

دیشب خیلی فکر کردم....من باید خیلی بیشتر حواسم را جمع کنم...دختر نازنین و باهوشم حواسش خیلی خیلی جمعه و کوچکترین رفتارها و حرکات من را زیر نظر داره.من فعلا" الگوی تمام و کمال اون هستم.و مهمتر از همه اینا کیمیا اعتماد خیلی خیلی زیادی به من وحرفهای من داره....همون طور که مامان گل خودم الگوی من بود و من همیشه بهش ایمان داشتم.....
خیلی سخته که آدم متوجه بشه اینقدر برای یه نفر الگوست....دیشب قبل از خواب کلی دعا کردم که خدا به هم دانایی و توانایی کامل بده تا بتونم الگوی خوبی برای دختر نازم باشم....

[ دوشنبه 20 شهريور 1391 ] [ 17:19 ] [ مریم ] [ ]

کیمیا جون

توالی بازی که چند ماه پیش انجام دادیم یادته؟؟....امروز خودت پیشنهاد تکرارش را دادی و تنها راهنمایی من این بود که جعبه دومینوها تو کمد میز تحریرته....و خودت آوردیش و خودت به تنهایی شروع کردی و ادامه دادی و نتیجه اش شدشکل غیر قابل باور زیر....

با این توضیح که یکی از اون ردیفها (ترکیب رنگ.........) جاده تبریز به تهرانه و اون راه فرعیه هم راهه کرجه... ردیف بعدی (ترکیب رنگ.......) جاده تهران به شیرازه و در نهایت ما این جا راهنمای جاده های ایران را داریم...

خوشبختانه به نظر می رسه که حس جهت یابی شما کاملا" شبیه بابایی و در حد عالیه ....خوشحالم که تو این یه مورد از من هیچ ارثی نبردی...خودت که می دونی من تنها مسیری که خوب بلدم مسیر خونه خودمون به خونه مادرجونه...عوضش بابایی تو کل دوست و آشنا و فامیل به "مهردادGPS معروفه.... 

 

[ دوشنبه 6 شهريور 1391 ] [ 23:44 ] [ مریم ] [ ]

گلدونه خوشگلم...

بهت گفته بودم که تازگیها خیلی دوتایی با هم بازی اختراع می کنیم و من تو این بازیها حسابی هوش و خلاقیت شما را به کار می گیرم....امروز هم با هم یه بازی اختراع کردیم که سابقه اش برمی گرده به حدود 1ماه پیش و ماه رمضون.....

خونه مادر جون بودیم و شما مطابق معمول همیشه که وقتی خونه بابابزرگهات حوصله ات سر می ره ،می ری سر یخچال،اون روز هم در حال بازرسی محتویات یخچال بودی....که یهو یه ظرف پر از خربزه قاچ شده حواست را جلب کرد...مادرجون برای اینکه موقع سحر بتونن به راحتی و سریع خربزه ها را بخورند اونها را به تیکه های ریز بریده بودند..

بازی جدید شما هم از همین ظرف شروع شد....بدون این که چیزی به ما بگی رفتی و از کابینت بشقابها چند تا بشقاب آوردی ..من و مادرجون هم مشتاقانه منتظر بودیم تا ببینیم می خواهی با خربزه ها چیکار کنی...اولین فکر این بود که بشقابها را بدی به ما و خربره ها را تعارفون کنی....ولی شما نشستی زمین بشقابها را چیدی جلوت و شروع کردی داخل هر ظرف یه خربزه گذاشتی....بعد از اینکه تو هر ظرف یه دونه گذاشتی یکی دیگه به هرکدام به ترتیب اضافه کردی و این کار را تا اتمام خربزه ها انجام دادی.....

من و مادر جون انگشت به دهان داشتیم دخترک 5/3 ساله ای را نگاه می کردیم که خیلی راحت داشت خود به خود اولین مفاهیم ریاضیات و تقسیم کردن را یاد می گرفت....اون روز خیلی افسوس خوردم که نتونستم از این صحنه ها عکس بگیرم......

این موضوع را گوشه ذهنم نگه داشته بودم تا یه روزی ازش استفاده کنم و امروز موقعیت جور شد....چند هفته پیش یه اسباب بازی برات خریده بودم به نام آسمون و ریسمون.....شامل یه سری مهره سوراخدار بود که شما می بایست از اون سوراخها نخ رد می کردی و همه مهره ها را پشت سرهم ردیف می کردی...

خب مثل همه بازیهای دیگه این کاربردی بود که به ذهن تهیه کننده اش رسیده بود ولی اصولا" ما عادت داریم با هر وسیله بازی 100 تا بازی دیگه هم اختراع کنیم....

پس چند تا کاسه کوچیک دیگه،مهره های آسمون ریسمون و یه دختر خوشگل باهوش (البته همه اینا به همراه یه مامان باحوصله) کنار هم،  شدند آغاز بازی ای که خیلی زیبا و آموزنده بود....مهره ها را دادم به دخترکم و گفتم "کیمیا مثلا" اینها میوه هستند.دوستهای شما هم اومدن اینجا و ما می خواهیم اینا را بینشون تقسیم کنیم. به نظرت باید چیکار کنیم؟"و جوابمان شد تصاویر زیر.....در طی این مراحل مثل همیشه من فقط و فقط شاهد و عکاس هستم....

کیمیا و ظرفهای خالی....

اولین چیزی که به فکر دخترکم رسید تفکیک مهره ها به ترتیب رنگشان بود....

 

 

 

 همانطور که می بینید توی تموم پیاله ها مهره ها کاملا" به تفکیک رنگ تقسیم بندی شدند...

مرحله بعدی گفتم" کیمیا دوستهات می گن ما دوست داریم از هر رنگی یه دونه داشته باشیم. مامانی میشه به همشون از همه رنگها بدی؟" و دختر نازم گفت" بعله که می شه"....و دوباره نتیجه شد عکسهایی که می بینید و من کماکان دخالت نکردم و عکس گرفتم....

 

 

 

 

 

 و در نهایت یه دختر ناز و جیگر مامانی با یه نگاه خیلی فاتحانه...از اون نگاهها که معنیش اینه که "دیدی تونستم؟"....البته جاتون خالی بعد از گرفتن این عکس و خاموش کردن دوربین یه دل سیر دخترم را چلوندم....

 

  نکات قابل توجه:

  *می دونم نباید ظرف چینی می دادم دست بچه...ولی راستش 5تا ظرفه یه شکل و پلاستیکی نداشتم....هرچند می دونستم که تو این بازی ممکن بود یکی از ظرفهایی که ناسلامتی جهیزیه ام هم هستند بشکنه....ولی خب خداییش ارزش این را داشت که کیمیا به این سادگی مفهوم تقسیم کردن را بیاموزه....

 *تو این پکیج بازی از هر رنگ 8مهره وجود داره....کیمیا تو بازی دوم یه رنگ زرد تو هر ظرف گذاشت و به ظرف اول و دوم و سوم یه زرد دیگه هم اضافه کرد...ولی متوجه شد که به همه ظرفها دوتا نمی رسه پسسسسسسسسسس تو تقسیم رنگ بعدی توی هر ظرف فقط یه دونه گذاشت و بقیه را داد به من که نگه دارم.....

  نتیجه اخلاقی:لازم نیست واسه آموزش دادن به بچه ها بریم سراغ یه عالمه کلاس و آموزشگاههای جورواجور و خیلیییییییییییی گرون و یا یه کلی سی دی و کتاب و ....بخریم...

  بوخودااااااااااا با یه سری وسایل ساده هم می شه خیلی چیزها به بچه ها آموخت...مگه نه؟؟؟؟

 

 

[ دوشنبه 6 شهريور 1391 ] [ 14:24 ] [ مریم ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

کیمیا روز چهار شنبه 25 دی ماه 1387 ساعت 13:21 دقیقه به دنیا آمده و با ورودش جلوه تازه ای به عشق مادر و پدرش داد.
نويسندگان
آخرين مطالب
امکانات وب
گالری تصاویر

0.15687799453735